۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

روزنامه‌نگار خارج

دو دوست به خارج سفر کردند. یکی‌شان فرزندی داشت که از چند سال قبلش در این خارج سکنی گزیده بود و می‌خواست دیداری تازه کند؛ آن دیگری هم فقط می‌خواست خارج را ببیند.

دوست: آقازاده* کجاست؟ ندیدیمش این چند روز.
ولی: سخت مشغول کار است.
دوست: زنده‌باد، زنده‌باد. می‌گفتید می‌آمد و برای ما یکی دو جمله خارجی صحبت می‌کرد حظ می‌کردیم.
ولی: زبان این خارجی‌ها را نمی‌داند. در حوزه‌ی کاری خودش فعال است.
دوست: آفرین! تخصشان چیست؟ تحصیلاتشان چیست؟
ولی: نقد می‌کند. تحصیلات خاصی ندارد. چون آن مملکت لیاقت او را نداشت.
دوست: به‌به؛ به‌به. در چه زمینه‌ای نقد می‌کند؟
ولی: در کلیه‌ی زمینه‌هایی که فکرش را بکنید. سیاست، فوتبال، کار، اجتماع، اقتصاد، ادبیات، زنان، حقوق بشر و غیره.
دوست: عجب، عجب! کجا مشغول به کار هستن ایشون؟
ولی: در شبکه‌های اجتماعی. فیس‌بوک، توییتر، وبلاگ و چند جای دیگر که خاطرم نیست. جهانی شده است اصلا. خیلی‌ها می‌شناسندش و برایش زیاد لایک می‌زنند. بیشتر از چهارهزار نفر فِرِند در فیس‌بوکش دارد. خوب شد آمد خارج. وگرنه غیر از اطرافیانمان در آن شهرستان کوچک، دیگر کسی او را نمی‌شناخت و پیشرفت نمی‌کرد.
دوست: آن‌وقت در این گرانی، با این تخصص و شغل، درآمد هم دارن؟
ولی: بله. بعضی آخر شب‌ها که از نقد فارغ شد، گزارش می‌نویسد و اینطوری‌ست که «روزنامه‌نگار»* هم هست. کارتش را هم خودم دیدم. یک آب باریکه‌ای هم در کنار این شغلش دارد. گه‌گداری جیب دوستان و آشنایانش را می‌زند. گاهی قرض می‌گیرد و پس نمی‌دهد هرچند سال‌ها قول بازگرداندن پول را می‌دهد؛ ولی وقتی یواشکی پول برمی‌دارد خیالمان راحت است که خیالش راحت است.
دوست: ماشاالله ماشالله. خب برای این همه تخصص در همان روستای خودتان کار نبود که آمد و خودش را آواره کرد؟
ولی: چرا. دو بار رفت تظاهرات؛ بعدش به تلفن خانه زنگ زدند گفتند در تظاهرات شرکت نکند. این‌طور شد که فهمیدیم فرزندمان  فرد سیاسی بسیار مهمی‌ست و جانش در خطر است.
 دوست: صحیح. خاک بر سر آن مملکت که این‌طور مغزها را فراری می‌دهد.


*توضیح برای مخاطبان خارجی: در ادبیات فارسی، مردان بچه از شکم می‌زایند و زنان طوله پس می‌اندازند.

*قطعا خوانندگان عزیز در جریانند که روزنامه‌نگار در خارج، با روزنامه‌نگار در داخل متفاوت است. اگر در جریان نیستید بفرمایید تا در پستی دیگر برایتان توضیح دهیم.

۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

نوار غزه در پاریس


حقیقت این است که من دارم در نوار غزه زندگی می‌کنم.
حدود ماه نوامبر سال گذشته بود که علی‌رغم وجود قانونی مبنی بر مطلع کردن همسایه‌ها از تعمیرات و مهمانی‌های پیش رو، ما به یکباره و با شنیدن سر و صداهای حاکی از تعمیرات یک واحد در ساختمانمان، غافلگیر شدیم. یک هفته بعد، تعمیرات از یک واحد فراتر رفت و کم‌کم صدای بیل و چکش و دریل و غیره، از سه واحد در طبقه‌های همکف، چهارم و پنجم به‌گوش رسید و ادامه پیدا کرد تا همین دو ماه پیش که بالاخره آرامش به ساختمان بازگشت. حالا اما  یک هفته‌ایست که هر روز صبح با صدای یک دستگاهی که دارد زمین و کاشی و وان و کل محتویات واحد بالاسری‌مان و مغز و رویاهای شیرین دم صبح من را می‌کَند، از خواب می‌پرم. 
خریدار و صاحب تمام این واحدها،  یک نفر است، که از قضا یهودیست.

۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

فوتبال


وقتی کودک بودم، کنار پدرم پای قاب تلویزیون دراز می‌کشیدیم؛ پاهایمان را به میزش می‌چسپاندیم و فوتبال نگاه می‌کردیم. به گمانم دراز کردن پاها، جهت تسهیل عوض کردن شبکه از یک به دو بود و بالعکس.
خانه‌ی عموها هم که می‌رفتیم، فوتبال نگاه می‌کردیم. در تلویزیون یکی از این عموها، رنگ‌ها یا سیاه بودند، یا سفید. چشم حق دیدن دو رنگ بیشتر نداشت و من بیشتر از آن‌که فوتبال آن شب‌ها را بفهمم، درگیر پیدا کردن توپ سفید بین هزار رنگ روشنی بودم که سفید نمایش داده می‌شدند.
کمی بزرگ‌تر شده بودم که طرفداری و هواداری از یک تیم را فهمیدم. تیم منتخبم آلمان بود. یک دلیل مهم برای طرفداری این بود که خاله‌ام به تازگی از آلمان بازگشته بود! یک جام جهانی‌ای بود آن سال‌ها. هفت ساله بودم. نود دقیقه‌ها را دراز کشیدم پای تلویزیون تا آن‌که تیم آلمان، تیمی که تمام ثانیه‌‌های نود دقیقه‌اش را هفته‌ها دنبال کرده بودم، برد و من اشک شوق ریختم، انگار که خودم برده بودم. افتخار می کردم به آنچه که دوستش داشتم. یک‌بار هم شاید چند سال بعدش بود که باخت و من باز هم اشک ریختم؛ این‌بار از غم. یورگن کلینزمن اسطوره‌ی من بود. در خانه می‌دویدم و کلینزمن کلینزمن گویان اشیا را شوت می‌کردم. حتما که خیلی هم خنده‌دار بوده اما من خیلی جدی بودم. چند وقت بعدش هم احساس کردم مجبورم تیم دومی را به لیست علاقه‌مندی‌هایم اضافه کنم. این تیم دوم، اسپانیا بود. راستش ماجرای آن هم برمی‌گشت به بازگشت یک نفر دیگر از اسپانیا. طبیعتاً بعدا ایتالیا هم اضافه شد. بازی‌های استقلال و پرسپولیس را هم دوست داشتم و نگاه می‌کردم. اما هیچ کدام، برای من آلمان نشد. حتی خود آلمان هم دیگر آن آلمان نشد. فقط عابدزاده در ذهنم یک چیزی بود شبیه به خدای فوتبال.
کمی بزرگ‌تر شده بودم که تیم ملی ایران را شناختم. با خداداد عزیزی  و علی دایی و مهرداد میناوند و خاکپور بسیاری دیگر. آن روزها نه تنها بازی‌ها را در تلویزیون دنبال می‌کردم، بلکه وارد عمل شده بودم و دوستانی پیدا کرده بودم که فوتبال دوست بودند؛ من می‌شدم خداداد، یکی می‌شد میناوند، یکی می‌شد دایی؛ یک توپ می‌انداختیم وسط حیاط و دو دروازه‌ی خیالی و بدو بدوهای بعدی و جیغ و دادها و آفسایدهایی که در بازی‌های ما محلی از اعراب نداشتند؛ به‌جایش فراوان بودیم از کارت زرد و قرمزی که به نظرمان مثل نقل و نبات باید صادر می‌شد و اگر نمی‌شد، می‌زدیم زیر همه‌چیز. آن روزها دمشق بودیم و مسیولین مدرسه، به طرز عجیبی شبیه آن موجودات مدارس ایران نبودند؛ سر و صدا و شوق ما را که دیدند، یک باشگاهی اجاره کردند به نام الشباب و زنگ‌های ورزش سوار مینی‌بوس می‌کردنمان و می‌بردنمان آنجا. همانجا بود که برای اولین بار یک زمین فوتبال خیلی بزرگ دیدم. حس غریبی بود. زمین به این بزرگی! یک دور که از این طرف به آن طرفش می‌دویدی نفست بند می‌آمد. به هر حال، ما آنجا هم به همان روش مخصوص خودمان به فوتبال کردن ادامه دادیم.
می‌دانستیم مسابقات مقدماتی جام ملت‌های آسیاست و تیم ملی به سوریه خواهد آمد و با مالدیو و سوریه و یک کشور دیگری که یادم نیست مسابقه خواهد داشت. دل در دلمان نبود. شوق بودیم سراپا. شایعه بود یا نه را نمی‌دانم اما تیم ملی که به پایتخت سوریه رسید، می‌گفتند برای تمرین‌هایش به یکی از ورزشگاه‌هایی می‌رفت که مینی‌بوس مدرسه، از جلوی آن رد می‌شد و در دو نوبت صبح و عصر، رفت و برگشت، موقع رد شدن از جلوی این ورزشگاه، صورت‌های ما می‌چسبید به شیشه‌. بعد، خاطرات دیدارهای بچه‌ها با اعضای تیم ملی بود که به گوشمان می‌رسید و ما محکوم بودیم به این که حرف‌ها را باور کنیم و غصه بخوریم چرا جای فلانی نبودیم. یکی‌شان می‌گفت «رفتم جلو و با عابدزاده سلام و علیک کردم. بعد او من را یک‌طوری نگاه می‌کرد که معلوم بود عاشقم شده. بعد من به او گفتم به من امضا بده. او هم امضا داد (نمونه‌ی امضایش را خواستیم، پاسخ آمد که در خانه است. و تا همیشه آن نمونه‌ی امضا در یک جایی در آن خانه گم ماند). بعد عابدزاده به من گفت بیا و از خودت یک یادگاری به من بده. من چیزی نداشتم. عابدزاده خودش نگاه کرد و یک تکه پارچه‌ی سفیدی که دستم بود را از من گرفت و دور انگشت ازدواجش پیچید و گفت که در بازی، به یاد تو، این را دور انگشتم می‌پیچم.» از این خاطرات هیجان‌انگیز و یادگاری‌های رد و بدل شده، هر لحظه تعریف می‌شد و من نمی‌دانستم چرا پدرم من را به آنجا نمی‌برد. ولی قول رفتن به استادیوم را داده بود و من هم به همین قناعت کردم. کرة القدم را هم آنجا یاد گرفتم و به این فکر می‌کردم چرا ما فوتبال را ترجمه نمی‌کنیم. و برای خودم ترجمه می‌کردم، توپ پا، توپا. پای بر توپ.
یکی از مهیج‌ترین‌ بخش‌های خاطرات فوتبالی‌ام، رفتن به ورزشگاه بود. زمین چمن واقعی‌ای که از جایگاه تماشاچی دیده می‌شد، از آنچه که در تلویزیون دیده بودم، حتی از آنچه که در زمین الشباب بازی کرده بودم هم بزرگ‌تر بود. مثل کعبه که آدم‌ها می‌روند و می‌آیند و می‌گویند هیبتی داشت وصف ناشدنی. یادم نیست پدرم چرا کنار ما نبود، شاید رفته بود جایگاه؛ بخاطر نبودنش، اتفاقاتی افتاد که دوست نداشتم. قسمت تشویق کردنش را دوست نداشتم. تشویق را چرا، اما نگاه چشم‌هایی که مثل چشم مارمولک از حدقه بیرون زده بود را دوست نداشتم. وقتی یکی از بازی‌کن‌ها کار قشنگی می‌کرد، جمعیت فریاد می‌زد که او را دوست دارد. اما انگار جمعیت زنان، دوست نداشت یک دخترک نوجوان داد بزند که یکی را دوست دارد. فکر می‌کنم استیلی تعویض شده بود؛ من همراه جمعیت جیغ می‌کشیدم استیلی دوست داریم، که خانمی رویش را برگرداند سمت من، انگشت اشاره‌اش را گذاشت روی بینی‌اش و گفت هیس! حیا کن دختر. یک لبخند گشت ارشادی‌ای هم داشت. دوست داشتم پدرم آنجا می‌بود و مثل همیشه از من دفاع می‌کرد. نبود و من تا آنجا که در توان داشتم جیغ کشیدم و تا آخر بازی نام تک‌تک بازی‌کنان را فریاد زدم و گفتم که دوستشان دارم. ولی برایم سوال بود که چرا نباید گفت این چیزها را. مهدی دوست داریم؛ مهرداد دوست داریم؛ خداداد دوست داریم؛ دایی دوست داریم؛ استیلی دوست داریم؛
آخر بازی ایران مالدیو هم که تقریبا صدایم در نمی‌آمد. حداقل هفده‌بار جیغ بنفش کشیده بودم. حداقل سر هر گل، پنج‌بار تکرار کرده بودم و اعلام کرده بودم که فرد گل زن را دوست داریم. یک خانمی بود در جمعیت که بعد از گل چهارم، داد می‌زد به حق پنج‌تن، گل پنجم را هم بزنیم. بعد دید دعایش خیلی زود مستجاب شد؛ خوشحال رویش را کرد به جمعیت. طی چند گل بعدی، مقدساتش عدد مناسبی نداشتند تا رسید به یازده و گفت به حق دوازده امام. این هم گذشت و رسید به چهارده معصوم. بازی که تمام شد، همه سبک‌بال، خوشحال بودیم.
یادم هست در اولین مسابقه، تمام توجه‌ام به انگشتان عابدزاده بود تا آن یادگاری دوستمان را ببینم. چیزی نداشت. احساس کردم به دوستم خیانت کرده. شاید بشود گفت از آن روز، علاقه‌ام به او کم شد؛ برعکس، علاقه‌ام به خداداد و مهدوی‌کیا و میناوند که روز افزون شد. عکس‌هایشان را همراه عکس تیم ملی سال‌های دور آلمان، در کیف و کمد نگه‌داری می‌کردم، بازی‌هایشان را دنبال می‌کردم، مصاحبه‌هایشان را می‌خواندم و کم‌کم یادم رفته بود چرا عابدزاده را دوست نداشتم. مشهد که می‌رفتیم، چشمم را می‌گرداندم در کوچه‌ها و خیابان‌ها بلکه خداداد را ببینم. زنگ می‌زدم به روزنامه‌های ورزشی؛ با نام شقایق، پیغام می‌گذاشتم و برای بازی‌کنان آرزوی موفقیت می‌کردم. می‌گفتم شقایقم، بلکه خودم نباشم آن کسی که فوتبالیستی را دوست دارد. راستش آن چشم‌ها من را بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کردم، ترسانده بودند. چشم‌های مردم.

بازی‌های ایران و استرالیا؛ آن روزها تبدیل شدند به آخرین روزهای علاقه‌ام به فوتبال. بازی رفت بود؛ ما در مدرسه بودیم. دوست داشتیم که تعطیلمان می‌کردند. نکردند و من با خودم واکمن بردم. از زیر مانتو و مقنعه به فوتبال گوش دادم. معلم حرف می‌زد و من فوتبال می‌شنیدم. حیف وقتی که گل زدیم نتوانستم شادی کنم و وقتی گل خوردیم نتوانستم خوب غمگین شوم. مدرسه‌ی شاهد مشکوة بودم. خروج از کلاس در مدت زنگ تفریح اجباری بود. اولیا مدرسه عادت‌شان بود که گاهی در غیبت ما بیایند و کیف‌ها را بگردند. تا آن روز از کیف من کتاب رمان زیاد پیدا کرده بودند که خیلی هم اشکالی نداشت از نظرشان. کتاب رمان را می‌گذاشتم زیر کتاب درسی و می‌خواندم؛ این یکی اشکال داشت که نمی‌دیدند. اما آن روز، به تجسس سرسری کفایت نکرده بودند. کیف پولم را باز کرده بودند و با عکس‌های خداداد عزیزی روبرو شده بودند. خداداد در حال دویدن، خداداد در حال گل زدن، خداداد در حال دریبل، خداداد در حال پاس دادن. میناوند هم بود با یکی دو نفر دیگر. اما من خدادادی بودم. وقتی زنگ خورد و به کلاس بازگشتم و کیف‌ها و محتویاتشان را مثل لشکر شکست‌خورده این‌طرف و آن‌طرف دیدم دلم هری ریخت. در کیفم آداپتور واکمن داشتم و گفتم اگر این را دیده باشند، حتما فهمیده‌اند که من با خودم چه دارم. آرام نشستم پشت نیمکتم. کسی بر در کلاس کوبید. وارد شد و گفت مرضیه آرمین را دفتر می‌خواهد. از اسمم می ترسم. رفتم دفتر. ناظم و مدیر و معلم پرورشی و قرآن و غیره جمع بودند. پرسیدند آن سیم‌ها چه بود در کیفت؟ گفتم آداپتور است. خراب شده آورده‌ام در راه بازگشت بدهم الکتریکی درستش کند. قانع شدند، فکر کردم تمام شد که دیدم کیف پولم روی میزشان است و محتویاتش بیرون ریخته شده. پرسیدند این چیزها چیست. روی میز دنبال چیزی غیر از عکس گشتم. نبود. گفتم این‌ها؟ این عکس‌ها؟ خداداد عزیزی‌ست، میناوند است. فوتبالیست‌اند. از توی روزنامه‌ها کندم؛ جرم است؟ گفتند یک دختر عکس مرد نامحرم نمی‌گذارد توی کیف پولش. حاج و واج پرسیدم یعنی چه؟ چرا؟ گفتند تو می‌خواهی با این عکس‌ها چه‌کار کنی؟ تکرار کردم از روزنامه کنده‌ام و توی کیف پولم هستند، همین! قانع نمی‌شدند. می‌دانستم نباید بگویم دوستشان دارم. گفتند آن مال توی روزنامه‌هاست اما این کار آدم‌های خراب است که عکس نامحرم بگذارند روی سینه‌شان. مگر تو فاحشه‌ای؟ نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. گفتم باشد، خب بدهید ببرم و دیگر نیاورم. اتاق دور سرم می‌چرخید. واژه‌ها دور اطاق می‌دویدند. فاحشه، من، فوتبال، عکس. دیدم ناظم خداداد عزیزی و میناوند را، خاطرات چندین سال من را، علاقه‌های من را، دوست داشتنی‌هایم را، بازی‌کنان تیم ملی را، افتخارات ملی را، از روی میز برداشت؛ پاره پاره کرد؛ تکه‌تکه کرد؛ در سطل زباله‌ی زیر پایش ریخت. 



۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

اندر باب حرم خمینی

خب بشر اگر نیاز به بت و بت‌خانه و بت‌پرست و کاخ و کوخ نداشت، دنیا چنین زشت نبود. البته ملت هم خودشان پول داده‌اند برای این ساخت و سازها. باید دید ملت چرا پول نمی‌دهند برای مدرسه سازی، خانه‌سازی، کمک. بعد هم حالا اکثریت مخالفت کنند و بگویند این کارها کار بدی بوده؛ مگر می‌آیند و آن هزینه‌ها را از در و دوار می‌کنند و می‌دهند به فقرا؟
حالا ما متوجه یک مطلب هم نشده‌ایم؛ از اینجا به یکباره پرده‌برداری شده است که همه یادش افتاده‌اند؟ مگر سوزپرایز کرده‌اند امت را؟ مگر درهاش را بسته بودند تا حالا؟ یا پرده کشیده بودند بر دیوارها؟ این همه آدم که انتقاد می‌کنند، این همه سال نرفته بودند آنجا؟ در اخبار و این‌طرف و آن‌طرف هم ندیده‌اند عکس‌هاش را؟ حدود بیست سال پیش رفته بودیم به آن آرام‌گاه؛ دیوارهاش خاکستری بود؛ سیمانِ منتظرِ نقش و رنگ و طلا. یک ریزه‌کاری‌هایی هم کرده بودند آن موقع‌ها. معلوم بود چه می‌شود بعدها!
به آن حاج‌آقاهای معترض هم بگویید نیایند بگویند این‌طور نکنید و آن‌طور کردید بد شد. برای آن‌کسی که در این قبر خفته هیچ فرقی نمی‌کرد این مردمی که می‌گفتند درود بر خمینی، حالا بگویند مرگ بر خمینی.

و من الله توفیق

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

خاطره بازی

وای از آن روزها که زندگی برای خودش چای دم می‌کند؛ می‌نشیند روبرویت؛ چای در استکان می‌ریزد و بعد در نعلبکی. قند می‌اندازد کوشه‌ی دهانش؛ هورت کشیدنش را می‌شنوی و طعم شیرین خاطراتت را که زیر زبانش خیس می‌خورند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

آخرین اخبار

آخرین اخبار هم این که بدانید و آگاه باشید، این دو پروفایل جی‌میل با اسم و مشخصات من و ایمیل‌های مربوط بهشان، متعلق به من نیستند!
یکی‌شان دو سال پیش عکس دار شده است (عکس را از وبسایت ناکجا برداشته‌اند) و زمان ساخته شدنش را هم عالم غیب عالم است؛ در مورد دیگری اما چیزی نمی‌دانم.
من در گوگل هیچ ایمیلی با نام کامل خودم ندارم. اصولا هم برای کسی که دایم در ارتباط نباشم، ایمیل نمی‌فرستم. 

https://plus.google.com/101769863656153168022/about
https://plus.google.com/105292669623506172611/about

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

ذوق‌مرگ‌نامه

یک چیزی هست در پروسه‌های اداری یا کاری این ممالک غرب که من «ذوق‌مرگ‌نامه» می‌خوانمش. قرار است یک نامه‌ای باشد که شما می‌نویسید برای هر کجا که فکرش را بکنید. برای هر کجایی که با آنجا کار داشته باشید. یعنی بخواهید به آنجا ورود کنید. مثلا برای تحصیل باید این ذوق‌مرگ‌نامه را بنویسید و بگویید که چرا می‌خواهید در فلان رشته و فلان مقطع تحصیل کنید. بعضا دیده شده که برای باز کردن یک سری حساب‌های بانکی، اجاره‌ی مسکن و غیره هم از این ذوق‌نامه‌ها می‌خواهند.
حرف زور است. گاهی بی‌ربط است اصلا. توضیح واضحات می‌خواهند از آدم. مثالش این می‌شود که شما بخواهید بروید اجابت مزاج کنید و من جلویتان را بگیرم و بگویم دلایلتان و انگیزه‌تان برای رفتن به توالت چیست!
انقدر با این درخواست‌ها روبرو شدم و هی چرندیات نوشتم از حرصم که به اینجایم رسید. نمی‌دانستم به چه کسی شکایت ببرم حتی، که این رفیق شفیق ما از راه رسید و بحث به این نامه‌ها کشید و فرصت غنیمت یافتم و تا آنجا که در توانم بود غر زدم. طعمش خیلی شیرین بود وقتی داشتم به یک فرانسوی، از این کاغذبازی‌های مسخره‌شان ایراد می‌گرفتم و او هم پا به پای من غر داشت که می‌زد.. 

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

کاغذ افکار

دوشنبه ۱۳ اوت ۲۰۱۲


دل‌خوشی زیبای کودکی‌ام مگر جز این بود که قاصدک را فوت کنم تا پیغامم را برساند. مگر جز این بود که آرزویی کنم و بگویم کدام چشمم را بیشتر دوست دارم؟
من تمام قاصدک‌های راهم را فوت کرده‌ام. من تمام مژه‌هایم را ریختم. من هر دو چشمم را دوست داشتم.

سیب ممنوعه

یکشنبه ۵ اوت ۲۰۱۲



می‌خواهم بنویسم. از تو. اما از سیب یا گندمِ ممنوعه هم ممنوع‌تری. اصلا چرا تشبیه؟ انسان ممنوعه که خودش بزرگ‌ترین ممنوع است و گاز زدن‌اش، لمس کردن‌اش، دوست داشتن‌اش، خواستن‌اش، فرو رفتن‌اش، بوسیدن‌اش، بوییدن‌اش، غرق شدن‌اش، تماما خود تاوانی دارد در پی، بس سنگین‌تر از فرود آمدن بر زمین. زیر پایم خالی خواهد شد، زمینی قابل تصور نیست. هر لحظه پر تر از لحظه‌ی پیش و اما پیش رویم هیچ مبهمی نیست و وضوح خلاء‌اش وحشت را صد چندان می‌کند و می‌بینی که می‌بندم چشمانم را.

گیریم نوشتم‌ات، کجا بذارم‌ات؟ یواشکی خانه‌ای ساخته‌ام. مدتی کِش‌دار است که در فکرِ کلمه کردنت هستم. جمله، حرف، نوشته. به تو که فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. بازی خنده‌داری می‌کنیم ما. خنده‌دار است این همه فرار و احمقانه اینکه اگر فرار نکنیم پس چه کنیم؟ این‌همه هجوم پیچیدگی در صافی وجودهای‌مان خنده‌دار است. تحیر.تحیر.متحیر بهترین واژه‌ایست که می‌توان برای چهره‌ام گذاشت.

همیشه یک جایی یک مشکلی بوده است دیگر. همیشه راه از سمتِ بی‌راهه رفتن تاوان دارد دیگر. این احساس می‌دود، من هم بدنبال‌اش گنگ و گول. می‌روم تا ته آن جایی که خوانده می‌شویم و بعد ترَکی بر شیشه و در نهایت بی‌وقفه آروزی مرگ و بعد هم سیگار.

با صدای واژگان این زبانِ غریب شروع شدی.

به طرز احمقانه‌ای بوجود آمدنت دو تکه دارد. تکه‌ای که کاش بودی و تکه‌ای که کاش نبودی.

آنجا که نبودی و کاش بودی، قطاری بود که ایستاد، مسافری که به مقصدی رسید، استخوان‌اش ویران بود و خسته، به خانه‌اش رسید، خانه‌ای که هیچ از رازهای‌اش نمی‌دانست. نه کالسکه‌ای بود در آن خانه، نه آغوش مادری، نه بخشش پدرانه‌ای و نه بوی آشنایی. در خانه‌ی روی هوای‌اش آواره شد، حیران شد، حتی می‌شود ترس گم شدن‌اش را هم بو کشید در فضا. مسافر، از نبودن درشکه نمی‌ترسید، از سرمای زمستان وحشت کرد. می‌خواست بخوابد. می‌خواست چشمان‌اش را دوباره باز کند تا نگاه آشنایی ببیند. نبود، ندید، نشد، براه افتاد. اشک و لبخند شد. تمام شد.

مدتی بعد شروع شد.

در چهار دیواری‌ای که ستون‌هایش بوی خواب می‌داد، بوی نا، بوی کوری، و صداهایی که بی‌فرجام به در می‌خورد و درهایی که هیچ‌وقت باز نمی‌شد و پرده، حضور پنجره‌هایش را به سخره گرفته بود، توهمی خشک جاری بود. پای ترک کردنش هم نبود. من و تو حبس کردیم خودمان را در چهاردیواری و تمام رازهایمان را به زحمت در آن خاک کردیم. خاک کردیم تا در زمستان بیرون‌اش کشیم.  زمستان‌ام رسیده. رازمان تلفیقی بود از مرگ من و تولد فرزندمان.

و حالا هر بار که از قطار پیاده می‌شوم، وحشتی وجودم را پر می‌کند از اینکه دوباره کسی به استقبال‌ام نمی‌آید و اشک‌ها و لبخندهایم آرام‌ام می‌کنند باز. ایستگاه‌های قطار را برای دیدارِ من وعده گاه نکنید. عاجزانه است خواهشم.خیالم راحت است که همه جا هستی، اما وحشت است دیگر. روزی مسافری دیگر پیاده خواهد شد و من می‌دانم در شلوغی ایستگاه گم می‌شوم و می‌دانم خودم را باید گم کنم و باز هم باید از اشک‌ها و لبخندهایم کمک بگیرم برای ادامه. و این‌ها تاوان تکه‌ی دوم بوجود آمدنت است که باید پرداخت.

شنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۲


خانه در چمدان جا نمی‌شود. خاطره در خانه می‌ماند. در دیوارهایش نفوذ می‌کند. ریشه می‌دواند. حجم می‌آورد. واژه می‌شود و صدا. به در و دیوار می‌کوبد خودش را. خاطره‌ساز را می‌خواند. خسته می‌شود. گوشه‌ای کز می‌کند. خشک می‌شود. می‌میرد. گوشت و پوست‌اش تجزیه می‌شود. استخوانش می‌ماند. یادآوری می‌کند خودش را. مغزت را ساطوری می‌کند. زجرت می‌دهد. آزارت می‌دهد. خوره‌وار به جانت می‌افتد. به در و دیوار می‌کوبی خودت را. خاطره‌ساز را می‌خوانی. خسته می‌شوی. گوشه‌ای کز می‌کنی. خشک می‌شوی. می‌میری. گوشت و پوست‌ات تجزیه می‌شود. استخوانت می‌ماند. در چمدانی کهنه می‌چپانند پاره‌هایت را و درش را کیپ می‌بندند. دم در می‌گذارندت؛ و دزدیده می‌شوی.
افکارت با خاطره می‌پوسند در کنج خانه‌ای که شب‌هایش زیبا بود. 

چهارشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۲


خسته. خیس. آفتاب. لباس نخی سفید چسبیده به تن. | بوی گند تن، عرق. لک خیسی از مسافران، که بجای‌شان در جای‌شان به راه ادامه می‌دهد | صدای غیژ غیژ پنکه. پرده‌هایی که گیج‌اند؛ از رکود هوا ایستا بمانند یا از باد پنکه تکانکی به خود دهند. پارچ آب یخ روی میز | روی تشک سفیدم پرت می‌شوم. نسیمی که از انتهای شب آغاز شده و پرده‌ی سفید حریر بالای سرم که به خودش می‌جنبد. | و همچنان سکوت | بگذار چای شیرین، خیلی شیرنت را بریزم و از روزم برایت بگویم...

برای همین‌هاست که نوشته‌هایمان را پاک می‌کنیم.


یک عادتی دارم که فکر می‌کنم خوب نباشد. شاید هم اسمش بیماری باشد. مثلا همین امروز، مادرم زنگ زد و پرسید که برای مادربزرگم چه کتاب رمانی بخرد و هدیه بیاورد. بعد من گفتم فلان کتاب. بعد هم خداحافظی کردیم. اما مگر کار من به همین‌جا ختم شد؟ خیر. من هی دارم فکر می‌کنم اگر آن کتاب، زیاده از حد، برای مادربزرگ، غمگین باشد و حالش را بد کند، آن‌وقت من چه خاکی بر سرم بریزم؟ اگر کتاب را خواند و به مادرم گفت که خوشش نیامده چه؟ اگر همان اوایل خواندن، کتاب را با احوالش مناسب نیافت و به گوشه‌ای انداختش، زحمات مادرم چه می‌شود؟ و مصبب همه چیز منم و الی آخر. یا مثلا مطلبی می‌نویسم و می‌فرستم برای انتشار. به محض کلیک کردن بر دکمه‌ی سِند و فرستادن مطلب برای سردبیر، تازه شروع می‌کنم به سوال پرسیدن از خودم. یعنی به ریشه‌ی کارم هم تبر می‌زنم. از این که آیا سوژه‌ی خوبی را انتخاب کرده بودم؟ آیا چرندیات نوشته بودم؟ آیا غلط املایی داشتم؟ یا انشایی؟ آیا به‌خاطر تایپ سریع، حروف را جابه‌جا نزدم؟ آیا ویرایش متن خوب بود؟ آیا، آیا، آیا... یا مثلا در یک دور همی، یا اصلا در یک قرار دوستانه‌ی دو نفره، جمله‌ای می‌گویم. بعد، به محض خداحافظی، یاد جمله‌ام می‌افتم و فکر می‌کنم آیا اگر کسی به من آن جمله را گفته بود، من چه برداشتی می‌کردم؟ نکند ناراحت شده باشد! نکند فکر کند من دیوانه‌ام! نکند اصلا بی‌ربط حرف زده بودم! نکند معنی حرفم را نفهمیده باشد. نکند، نکند، نکند. بسیار هم پیش آمده که بعدش مثلا خواسته‌ام توضیحی بدهم یا عذرخواهی‌ای کنم، اما طرف یا اصلا حرف من را نشنیده یا دقیقا منظورم را فهمیده و یا این که اصلا مساله را تا این حد بغرنج نیافته. این وضعیت، شامل حال کامنت‌ها و پست‌ها در فضای مجازی هم می‌شود طبعا. شاید بخاطر جلوگیری از همین خود به بازجویی کشیدن‌هاست که خیلی توضیح می‌دهم. با احتیاط و با جزئیات. شامل حال برگه‌های امتحانی. شامل حال یک تک جمله به عابری که آدرس پرسیده. شامل حال جملاتی که دیگران به من می‌گویند. شامل حال تک جمله‌ای که به بانوی باردار غریبه‌ گفته‌ام، جهت تقدیم صندلی‌ام در متروهای شلوغ. شامل حال یک نگاه. شامل حال زمانی که دارم در یک جمع غذا می‌خورم و یک قاشق در دهانم می‌گذارم (غذا که در جمع می‌خورم، فکر می‌کنم همه‌ی سرها به سمت دهان من چرخیده. می‌دانم تصورش کارتونی‌ست، اما اصلا خنده دار نیست). شامل حال درآوردن دوربین و عکس گرفتن (فکر می‌کنم همه با سرهای چرخیده و دهان‌های باز دارند نگاهم می‌کنند که چرا دارم عکس می‌گیرم)؛ و غیره.
بعد این‌ها، این فکرها دیوانه‌ام می‌کند. حتی ممکن است سال‌ها، به حرفی که به کسی زده‌ام فکر کنم. یا کاری که کرده‌ام. (مثلا هجده سال پیش، نمی‌دانم چرا، اما یک مدل عجیبی می‌خندیدم. یکهو شکمم را می‌گرفتم، خم می‌شدم و صدا در می‌آوردم که هاهاها. یک روز روی پل عابر پیاده در ستارخان، سرِ پاتریس لومومبا، شش قدم پس از به پایان رساندن پله‌ها، همین کار را کردم و خواهرم پرسید چرا اینطور بد حالت می‌خندی؟ و من تا به امروز دارم فکر می‌کنم چرا آن‌طور بد حالت می‌خندیدم؟ و جدی جدی حالم بد می‌شود از این که بد حالت می‌خندیدم و فکر می‌کنم قبل از تذکر خواهرم، دیگر جلوی چه کسی آن‌طور بد حالت خندیده بودم؟) بعد خودم را به صلابه بکشم که آیا کار خوبی بود؟ آیا کار بدی بود. بعد حتی گریه کنم. تا جایی که شب‌ها خوابم نبرد و هی با خودم یکه به دو کنم. و حتی پیش می‌آید که در زمان‌ها و مکان‌هایی، از ترس آسیب روحی زدن یا از ترس برداشت اشتباه و یا از نگرانی رخ دادن هر اتفاق منفی دیگری که برایم غیر قابل پیش بینی‌ست، سکوت را ترجیح می‌دهم و یا دست و بالم قفل می‌شود. البته باز هم بعد از آن، دچار همین بازجویی‌ها از خودم می‌شوم و عصبانی می‌شوم و در تنهایی سرخ می‌شوم که چرا فلان حرف را نزدم و اگر زده بودم، شاید اتفاقی نمی‌افتاد یا اتفاق بهتری می‌افتاد و یا چنین می‌شد و چنان. یا چرا چنان حرکت را نکردم و لذت نبردم و... گاهی هم سعی می‌کنم فراموش کنم که نمی‌شود. یعنی شاید برای لحظاتی برود، اما بعد، با کوله باری از اضطراب، باز می‌گردد و می‌نشیند روی مغزم و شروع می‌کند به چنگ کشیدن. گاهی هم عصبانی می‌شوم و به مانند حیوان خون‌آشامِ بی‌رحمی می‌شوم و راه می‌افتم و ملت را با تمام توانم به گند و خاک می‌کشم. انگار که یک‌ جور انتقام باشد. البته این حالت، با بالاتر آمدن سنم، کمتر شده است. نمی‌دانم، شاید هم هم‌زبان و هم‌کشوری نبودن در این دیار، در کاهشش اثر داشته. 
الان هم که این مطلب را بگذارم اینجا، می‌دانم که باز به این فکر خواهم کرد که آیا درست بود اینقدر لخت بنشینم این وسط؟ آیا، آیا، آیا... برای همین چیزهاست که خیلی وقت‌ها نوشته‌هایم را پاک می‌کنم.



انگار که پدربزرگ



اهل کاشانم. راستی گفته بودم اهل کاشانم؟ فکر نکنم. بله، هستم. خب یک چیزهایی هست که آدم دوست دارد گاهی فراموششان کند انگار. درست مثل همین که از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بود. هستیم دیگر! حیاط کوچکی بود در دل این شهر کویری، که ما سالی چندبار به آنجا می‌رفتیم. به خود حیاط که نه. خانه‌ای بود متعلق به مادربزرگ و پدربزرگم که هرچند بیست و شش هفت سالی از اولین خاطرات محو من می‌گذرد، اما آن روزها هم به نظرم سالخورده می‌رسیدند و حیاط متعلق به آن خانه بود. حیاط برای ما کوچک‌ها بود و خانه متعلق به بزرگ‌ترهایی که حتی برای لحظه‌ای هم گرمای ظهر تابستان کاشان را زیر طاق آسمان تاب نمی‌آوردند. حوض کوچکی درست در دل حیاطی که آن روزها به چشم من باغ بود و بعدها تبدیل به حیاطی نقلی شد، بود. بسیار پیش می‌آمد که ماهی‌های قرمزی درون آن شنا کنند. ماهی‌های قرمزی که هر آن، منتظر حمله‌ی کلاغی بودند تا طعمه‌اش شوند و تمام. البته که گاهی پدربزرگ توری‌ای بالای سرشان می‌کشید تا طعمه نشوند. زیاد پیش می‌آمد که در همان ظهر سوزان، لباس‌هایم را می‌کندم و می‌پریدم داخل حوضی که آن روزها برای من حکم استخر داشت. کنار حوض یا استخر آن زمان، درخت انار بود. درخت اناری که هرگز بار درست و حسابی‌ای نداد. انگار که از گرمای زیاد، زود می‌سوخت. و فکر می‌کنم همین شد که هرگز انار، تبدیل به میوه‌ای رویایی برای من نشد. آن سوی حیاط اما زیر سایه‌بانِ محافظ در برابر خورشید، درخت انگور بود و انجیر. سالم و شاداب. عصرهایی که فصلش بود، انجیر را می‌چیدیم و تحویل مادربزرگ می‌دادیم. او هم همه را تحویل پدربزرگ می‌داد. پدربزرگ نیز همه را می‌ریخت در آبکش فلزی‌ای که رسوبات آب به تنش نشسته بود و می‌گرفتشان زیر شیر آبی که به زور قطراتی ازش بیرون می‌آمد. بعد یکی یک دانه می‌داد دستمان و می‌گفت صبر کنید تا بعد از شام. شام هم قریب به اتفاق موارد، ماکارونی یا لوبیاپلویی بود که ما کوچک‌ترها به اصرار و با سر و صدا و خنده کنان و آویزان به دامانِ مادربزرگ، درخواست کرده بودیم و جمع خودش را تابع ما می‌کرد. اما انگار مادربزرگ نمی‌دانست ما ته‌دیگ را بیشتر می‌خواستیم که همیشه می‌زد و می‌سوزاندشان، و ربِ ته نشین شده را بهانه می‌کرد که یعنی رنگ از سرخیِ زیاد ربِ مرغوب است. گاهی هم که وضع خیلی بغرنج بود، سوختگی را می‌انداخت گردن خانواده‌ی پرجمعیتی که جمع کردنشان سر سفره، زمان زیادی برده و حالا این تقصیر ماست که ته‌دیگ سوخته و اینطور شد که من حسرت به دلِ خوردنِ ته‌دیگِ غذای نارنجی، در خانه‌ی مادربزرگ، در دل کویر ماندم. پدربزرگ که از شستن ظرف‌های شام فارغ می‌شد، سینی‌ای مملو از انجیرِ بچه‌کَن و انگورهایی که خودش با وسواس، با قیچی چیده بود، می‌آورد می‌گذاشت جلوی ما و بعد می‌رفت سراغ بار گذاشتن کله پاچه‌ی فردا صبح. برگ‌های مو را هم می‌برد تا آماده‌شان کند برای دلمه شدن. ما هم تا پاسی از شب بازی می‌کردیم. گه گاهی هم سرکی می‌کشیدیم به بحث‌های بزرگ‌ترها. بحث‌هایی که آن روزها فکر می‌کردم چون کوچکم، به نظرم صد من یک غاز و بی‌سر و ته می‌آیند. اما الان که می‌گویند بزرگ شده‌ام، باز هم آن حرف‌ها به نظرم پوچ می‌آیند. حرف‌هایی که در هر کجای دنیا که باشیم، یا به سیاست می‌رسد و یا به لباس. مسواک زدن در آن شهر کویری، مصیبتی بود. آنچنان در ذهنم مانده که هنوز هم که هنوز است، به هنگام مسواک زدن، وحشتی وجودم را فرا می‌گیرد. یک شب آب بد مزه‌ی بد بویی که به هزار ناز و عشوه خودش را از لای لوله‌ها به بیرون می‌کشید، قورت دادم. بوی گند و طعم شورش دلم را بهم زد و همانجا هر آنچه که خورده بودم را بالا آوردم. مصیبت بعدی هم جمع و جور کردن شام خرد شده‌ی لزج چسبیده به روشویی بود که فکر می‌کنم با آن آب باریکه، هرگز پاک پاک نشد. آب، آن سال‌ها، در آن شهرها، در حکم طلا بود انگار. باید داماد خانواده ماشینش را می‌آورد، پدربزرگم را با گالن‌های سفیدش سوار می‌کرد و می‌برد تا قمصر. بعد آنجا گالن‌ها را از آب چشمه‌ای پر می‌کردند و بازمی‌گشتند. آن روزها فکر می‌کردم همه‌ی اینها دروغی بزرگ است. اگر یک نفر ماشین نداشت، باید از آن آبی که تنها چند قطره‌اش دل من را آن‌طور بهم زد می‌خورد؟ یا همه تقطیر می‌کردند؟ نمی‌دانم. موقع خواب، اگر تابستان بود، ترس از سوختن کولر می‌ترساندم، آنقدر که آنجا بازار بحث سوختن کولر و پرپر زدن در گرما داغ بود، و اگر زمستان بود هم وحشت کنده شدن و افتادن بخاری دیواری روی زمین و آتش‌سوزی بعدش، از بس بازار فانتزی‌های من تا بوده داغ بوده. به رسم خانه‌های کویری، تخت و پشه بند هم در حیاط بود. اما از آنجایی که ما کوچک‌ترها تا لنگ ظهر می‌خوابیدیم، به نفعمان بود که در اطاق‌ها بخوابیم و کرکره‌ها را هم "خاموش" کنیم، به بستن کرکره می‌گفتند خاموش کردن، تا با بالا آمدن روز، محکوم به بیداری نشویم. البته که من از همه دیرتر بیدار می‌شدم. عادتی که تا همین امروز هم باهاش دست به گریبانم. پدربزرگ اما صبح خیلی زود بیدار می‌شد، می‌رفت به آشپزخانه، در را پشت سرش می‌بست و قرآن می‌خواند. با صدای بلند. آن باری که صدایی غیر از قرآن خواندنش را شنیدم و در خواب و بیداری نگران شدم و مست خواب رفتم سمتش، دیدم کتاب روبرویش روی رحل است و گونه‌هایش خیس. او داشت اشک می‌ریخت. شاید به خدایش التماس می‌کرد ما بمانیم. نمی‌دانم. کم حرف بود. 
از آن روزها انگار که قرن‌ها گذشته است. از آن روزهایی که مادربزرگ در راهروی منتهی به حیاط، روبروی دار قالی می‌نشست و با تکان‌های سریع آن قیچی دسته مشکی و آن شانه‌ی تار و پود، تابلو فرشی می‌ساخت که همه به به و چه چه می‌کردند، الا من. نمی‌دانم چرا اصرار داشت جملات عربی بنشاند در دل آن آبی‌ها و سبزها و سورمه‌ای‌های خوش‌رنگ پس زمینه. و همین شد که یک روز رفتم سراغ دار قالی تا تابلو فرشی ببافم که در تنش سر اسب باشد. فکر می‌کردم همین که آن شانه را بکوبم و هی قیچی را باز و بسته کنم و از همه مهمتر، نیت کنم چه ببافم، کار تمام است. اما آن شانه و قیچی که قرار بود بر زلف اسب چموشم بزنم، آنقدر سنگین بود که نتوانستم بلندشان کنم و پشیمان شدم. راستی، آن روزها مادربزرگ لباس هم می‌دوخت. عاشق خیاطی بود و همیشه از این که بخاطر پدربزرگ و عمه‌ها و عمو و پدرم، نرفته است فرانسه که دوره ببیند، شاکی بود. همان روزها خوشحال بودم از این که جایی نرفته است و دوره‌ای ندیده. چون همان موقعش هم معلوم بود بین ما و دخترِ دخترش فرق می‌گذاشت. لباس‌های او را بیشتر و زیباتر می‌دوخت. آنقدر همه چیز متفاوت بود که دوخته‌های مربوط به دختر دختر را از چشم ما قایم می‌کردند. هر وقت یواشکی رفتم سر کمد دختر دختر مادربزرگ، لباس‌های رنگ و وارنگش را دیدم. پیراهن‌هایی که مهر مادربزرگ داشت؛ همان چشم‌هایی که شب‌ها به عشق دخترِ دختر بیدار می‌ماند و به دستانش فرمانِ سوزن زدن می‌داد.

تصور آن روزهایم از کویر، کولر بود و بخاری دیواری. آن روزهای آخری که ایران زیر پایم بود و راهم به انارک رسید، تازه فهمیدم کویر یعنی چه. آن شب که با دوستان، در حیاط کاروانسرای مردی بلند بالا و چهارشانه با مو و ریش‌های بلند جوگندمی و صورت آفتاب سوخته، خوابیده بودیم و پرواز رَهای ستاره‌های آسمان را تماشا می‌کردیم. ستاره‌هایی که انگار عجله‌ی رسیدن به جایی داشتند و می‌دویدند و به دنبال خودشان رد سفیدی در سیاهی آسمان باقی می‌گذاشتند. یا آن یکی شب که با مقداری از نوشیدنی‌ها و دود کردنی‌ها رفتیم در زمین‌های بکر اطراف انارک و هر کسی از دیگری جدا شد و رفت در خلوتش و من هم رفتم به خلوتی دورتر و شروع کردم به شمردن خارهایی که رویشان لایه‌ی نازکی از برفِ ماه نشسته بود و من را یاد خارهای تپه‌های سیلک می‌انداخت. خارهایی که قرار بود خار مغیلان باشند انگار و قرار بود باد که می‌وزد، به خودشان بلرزند و هو هو صدا بدهند، درست مثل من که در هوای خیلی سرد زمستان‌های اینجا هو هو می‌کنم و اما صدایم در هیچ کتاب ادبیاتی نوشته نمی‌شود. بعد دراز کشیدم روی زمین و احساس کردم در افق حل شدم و در زمین فرو. با خودم عهد کردم بار دیگر به آن سرزمین اعجاب انگیز بروم و از تپه‌های مملو از رمل جابجا شده بالا بروم تا غروب آفتاب را تماشا کنم، اما از شدت باد و رفتن شن‌ها در چشم‌ها و دهان و بینی‌ام، نه بتوانم نفس بکشم و نه بتوانم غروب را نظاره کنم. اما نشد. عجیب است. من هر چه را خواسته‌ام شده است و هر چه نخواسته‌ام نشده است. مثلا آن روزهایی که مادر رفت، نه این که برای همیشه، تنها از خانواده رفت و بعدتر که یک فامیل دور دیگر هم از خانواده رفت و یک زن غریبه به خانواده وارد شد و فضا غریبه شد و من دیگر سیگار می‌کشیدم و با آن جمعیتِ شناس و ناشناسِ تام، نمی‌شد در حیاطی که حالا دیگر نقلی شده بود و حوضی که دیگر ماهی نداشت و اندازه‌اش مجابم می‌کرد که من روزی هم‌اندازه‌ی ماهی بودم، سیگار کشید، و غذاها بیشتر و بیشتر می‌سوختند و از مجمع کله‌پاچه‌ی صبح‌گاهی دیگر خبری نبود چون پدر و مادربزرگ دیگر نایش را نداشتند و حتی از لباس و قالی و انجیر و انگور هم خبری نبود، و کولر، گازی شده بود و بخاری اطاق‌های خواب عوض شده بود و بخاری وسط حال که نمی‌دانم چرا باید یک ظرف پر از آب هم رویش می‌گذاشتند، جایش را داده بود به بخاری‌ای شبیه به شومینه و امشی‌هایی که نمی‌دانم جایشان را به چه سم بی‌بویی داده بودند که دیگر حالم را بد نمی‌کردند، و درِ اطاق پذیرایی که برداشته شد و دیوار بین حال و پذیرایی هم برداشته شد و آن قسمت خانه که انگار اطاق اسرار بود و تلفن و بلورها و لوسترها و فرش‌ها و مبلمانش، به زمان خیلی خیلی قبل از بدنیا آمدن من می‌رسید و در من ذوق کشف کردن را زنده می‌کرد، عریان افتاد در دستان این سوی خانه که از ابتدا هم چیزی برای پنهان کردن نداشت، عهد کردم که دیگر پایم را آنجا نگذارم. و نگذاشتم. آنقدر خودم را دور کردم که حتی الان نمی‌دانم مادربزرگ و پدربزرگ زنده‌اند یا نه. چند سال پیش پدربزرگم دیگر نه می‌شنید و نه کسی را به خاطر می‌آورد. کودکی جمع شده در خود بود و مادربزرگ شده بود مادر و پرستار شبانه روزی‌اش. اوایلِ فراموشی‌اش من را که می‌دید، نگاه خاصی می‌کرد و من باید در خانه‌ی خودم، بلند اسمم را داد می‌زدم که یعنی من منم. بعد پدربزرگ رویش را می‌کرد به فاطمه‌اش و انگشت اشاره با پوست کش‌آمده را رو به صورت من می‌گرفت و می‌پرسید ایشان کیست؟ مادربزرگ نمی‌دانم چرا حرص می‌خورد و نام من را برایش تکرار می‌کرد و تازه آن موقع بود که او قانع می‌شد که من خودمم و بعد پیشانی‌ام را می‌بوسید و می‌گفت ماشاءالله. این را دوبار می‌گفت. با لبخند. کمی بعدش البته از همین‌ها هم خبری نبود. مادربزرگ با هر توضیحی که باید می‌داد، برافروخته می‌شد. نمی‌توانست باور کند که فرزندان و نوه‌هایش را به شوهرش معرفی می‌کند، آن هم با صدای بلند. نمی‌توانست قبول کند که باید در جیب شوهرش آدرس خانه را بگذارد تا اگر گم شد و اگر کسی از جیب کتش آدرس را درآورد، بتواند او را بازگرداند. بعید می‌دانم مادر بزرگ من، هنوز هم با فراموشی شوهرش کنار آمده باشد و باورش کرده باشد. نمی‌تواند باور کند که همسرش، دیگر نمی‌تواند بایستد و تمام ظرف‌ها را بخاطر فاطمه بشورد، میوه‌ها را بشورد، شب‌ها کله‌پاچه بار بگذارد و خانه را گرم کند، آخر هفته‌ها گالن‌های خالی را ببرد و پر برشان گرداند. پدربزرگی که هر روز، روزی چند بار جلوی آینه‌ی حیاط خلوت، موهایش را آب شانه می‌کرد و کرواتش را مرتب می‌کرد و حالا اگر فاطمه‌اش نا داشته باشد بر سرش شانه بزند که زده، اگر نه... ستون خانواده گوش‌هایش نمی‌شنید. اوایل هر چه که نمی‌شنید را سوال می‌کرد، ما همه داد می‌زدیم و برایش توضیح می‌دادیم. کم کم انگار با کم شنوایی‌اش کنار آمد. آنقدر که دیگر هرگز نپرسید و پدربزرگ کم‌حرف، رفت در عالمِ سوت و کور خودش و برای همیشه ساکت شد. هر کس هم برایش توضیح می‌داد، دستش را بالا می‌آورد، لبخندِ غمگینی می‌زد و سرش را تکانی می‌داد که یعنی اصلا فرقی هم نمی‌کند حرف چه باشد و مهم نیست و برایم توضیح ندهید و کم کم انگار که پدربزرگ در حرف‌ها فراموش شد. شاید آن روزها که قرآن می‌خواند و اشک می‌ریخت، این روزها را می‌دید. شاید قبل از مادربزرگ این پدربزرگ بود که نتوانست با خیلی چیزها کنار بیاید. با تمام شدن جیغ و داد کودکان در حیاط نقلی خانه و حوضش، با فامیل‌هایی که هی آشناهایش می‌روند و غریبه‌ها جایشان را می‌گیرند و با کودک‌هایی که بجای اینکه بخواهد جیغشان را تحمل کند، باید برایشان کل بکشد، و با فرزندانش که هی در خود فرو می‌روند و زیاد و زیادتر کار می‌کنند، فرزندانی که حالا به زور ماشین‌هایشان را روشن می‌کنند و تا کاشان می‌رانند، اگر هم بروند، می‌خواهند که زود بازگردند و این زود، زمانی‌ست کمتر از یک روز. یا با خشک شدن سه راس درختش. انگار که پدربزرگ با اینها نتوانست کنار بیاید و همین‌ها شد که دیگر خودش را زد به نشنیدن و فراموشی!