۱۳۹۴ شهریور ۱, یکشنبه

بازگشت


چمدان را وسط خانه می‌گذارم. بازش می‌کنم و لباس‌ها را یکی یکی در می‌آورم. می‌روم روی تخت و رها می‌شوم. چشمانم را باز می‌کنم. چوب‌های سقف را دوست دارم. ساعت‌هاست که خوابیده‌ام. دیروز بین چوب‌های زنده راه می‌رفتم. دوباره می‌روم. از تپه‌ی روستای بولبون بالا می‌روم. یک ماشینی می‌آید که رنگش نارنجی‌ست. سوارانش هم نارنجی پوشند. از این صاحبان کوهند. می‌گویند اگر دیروز اینجا بودی، نه تنها ازت می‌خواستیم که برگردی پایین، بلکه صد و اندی هم جریمه می‌شدی. می‌گویم چه خوب که امروز دیروز نیست. می‌گویند اینجا بادهای شدید و خطرناک می‌آید. باید به شماره‌ی فلان زنگ بزنید قبل از آمدن به کوه. با خودم می‌گویم این که کوه نیست. تپه است. بهشان می‌گویم به هر حال چه قدر خوب که امروز دیروز نیست. غش غش می‌خندد. فکر می‌کنند طنازی کرده‌ام حتما که می‌خندند. می‌روم. از آن سوی تپه پایین می‌ایم و به روستای سن میشل دُ فریگُله می‌رسم. می‌اندازم در جنگل‌های اطرافش. از میان درخت‌ها که صدای باد گه گاهی لابه‌لایشان می‌پیچد، می‌گذرم و می‌رسم به بَربونتاین. وارد شهر نمی‌شوم. می‌خواهم جنگلی بمانم. مسیر بازگشت به بولبون را در پیش می‌گیرم. ظهر شده. زیر سایه‌ی یک درخت می‌نشینم و تخم مرغ‌های پخته‌ام را در می‌آورم. شلیل هم دارم. موز اما دیگر قابل خوردن نیست. اینها را به دندان می‌کشم. سیر می‌شوم و حرکت می‌کنم. یک جایی از مسیر هست که زیبایی‌اش دلم را می‌برد. گوشی را در می‌آورم و از اطرافم فیلم می‌گیرم. آخر سر هم دوربین را به سمت خودم برمی‌گردانم. بای بای می‌کنم و بعد می‌گیرمش روی نقشه. نشان می‌دهم کجا هستم دقیقا. کمی جلوتر به غوغای طبیعت می‌رسم. بکر است انگار. دلم نمی‌آید فیلم بگیرم. فقط لذت می‌برم. نفس عمیق می‌کشم. می‌رسم بولبون. می‌خواهم تا مزوآرگ را هم بروم. اما شانه‌هایم را آفتاب سوزانده؛ دسته‌ی کوله پشتی‌ام که رویشان ساییده می‌شود، کوتاه کوتاه آه می‌کشم. انگشتانم تاول زده‌اند. گردی‌های برآمده را حس می‌کنم از توی کفش. روی آسفالت راه رفتن، آن هم در مسیری که هزار بار با ماشین رفته‌ام، لذت‌بخش نیست. زنگ می‌زنم به ویرجینی که بیاید دنبالم. نیست. خواب است. عادت دارد بعد از ظهرها چرت بزند. به پییر زنگ می‌زنم. می‌گوید سریعا خودش را می‌رساند. تشکر می‌کنم. می‌روم زیر سایه‌ی یک درخت دیگر. دومین شلیل را با ناامیدی از کیف بیرون می‌آورم. فکر می‌کنم باید له شده باشد. اما نه، حالش خوبست. یک طور زشتی می‌خورمش که آرزو می‌کنم کسی مرا ندیده باشد. هسته‌اش را پرت می‌کنم در مزرعه‌ی زیتون روبرو. فکر می‌کنم سال بعد وسط این زیتون‌ها، یک درخت شلیل خواهد رویید. حیرت چشمان مزرعه‌دار را تصور می‌کنم و ریز می‌خندم. باز سعی می‌کنم کمی قدم بزنم. صدای هارلی دیویدسون را از دور می‌شنوم. انگشتان پا و شانه‌هایم خوشحال می‌شوند. پییر می‌پرسد چند ساعت راه رفته‌ام. مسیر و ساعت را می‌گویم. می‌گوید باید اِگزاستِد شده باشی. این‌ها را با صدای بلند می‌گوید. من هم باید داد بزنم و جواب بدهم که نه خیلی. به این فکر می‌کنم که چرا باید یک موتور را اینقدر پر سر و صدا درست کرد. یادم می‌افتد کاسکت نداریم. مغز له شده‌ام کف آسفالت را که تصور می‌کنم، به وحشت می‌افتم. سعی می‌کنم به درخت تنومندی فکر کنم که از شدت باد، از ریشه کنده شده و افتاده بود زمین. من وسط جنگل می‌خواندم «دور شو دست از سرم بردار، من کجا طاقت تو را دارم» و می‌خندیدم.

حالا از خواب بیدار شده‌ام و نامجو صاحب‌خانه شده است. اینطور که جدی صدایش را در گلو می‌اندازد و فضا را پر می‌کند، انگار آدم باید برود یک گوشه‌ای وسط جمعیت برای خودش پیدا کند و مودب و ساکت گوش کند به حرف‌هایش. دارد الکی می‌خواند. راست می‌گوید. یک فضای الکی. یک صدای الکی. یک هوای الکی. یک هبوط الکی. یک سقوط الکی. لذتای الکی. سبزیای الکی. لجم می‌گیرد. راست می‌گوید. می‌خواستم دوباره پلنگچال بودم یا توچال. یا شاه‌نشین. حالا اما نامجو می‌گوید نوستالژیای الکی. تکلیفش با تکلیفم روشن نیست. می‌گذارم آهنگ «نامه» را بخواند. نوشته سی‌صد و چهل و پنج‌هزار و ششصد و شصت و سه بار روی این آهنگ کلیک شده. آن سه رقم آخرش کار خودم است حکما. یوتیوب می‌رود روی تبلیغ. دارد تبلیغ بیبی چک می‌کند. یک بیبی چکی درست کرده‌اند که نشان می‌دهد آدم چند هفته‌ای حامله است. قیافه‌ام باید بامزه شده باشد از این تغییر ناگهانی فضا. مثل خرده‌سنگ‌های روی قله‌ی توچال. سنگ‌ها و صخره‌هایی که با تغییر زیاد دما، می‌ترکند. نامجو شروع می‌کند. فضا را از بیبی چک خالی می‌کند. انی رایت دهرا، من هجرک القیامه.

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

ساکنان پارکینگ منفی سه.

می‌پیچم در طبقه‌ی منفی سه. می‌روم تا جلوی در انبار و توقف می‌کنم. عینکم را در داشبورد می‌گذارم و پیاده می‌شوم. بوی نا می‌پیچد توی بینی‌ام. هوا برای نفس کشیدن نیست. بوی دود جمع شده‌ی ماشین‌ها در محوطه‌ی بسته ریه‌ام را می‌آزارد و به سرفه می‌افتم. می‌روم جلوی دری که اتاق کارگرهاست؛ تا بهشان سلام کنم. به آن‌هایی‌شان که باید از یک ساعت دیگر بیایند بالا و آن‌هایی‌شان که حق بالا آمدن ندارند. در نیمه‌باز است. صدای ماشین را می‌شناسند. هر روز می‌آیند بیرون و با لبخند، صبح همه‌مان را شاد می‌کنند. این‌بار نمی‌آیند. در می‌زنم. صدایم را کمی بالا می‌برم و وحید آقا را سوالی و تعجبی می‌گویم. وحید آقا جوانی نوزده ساله و خوش‌سیماست. هر وقت از کارهایش فارغ می‌شود، می‌آید و کنار من که سرم در حساب و کتاب است می‌ایستد. خیره نگاهم می‌کند. می‌گوید «کنیشک نازاره‌کَ». هر بار با خنده نگاهش می‌کنم و ازش می‌پرسم این جمله یعنی چه. او گونه‌هایش سرخ می‌شود، سرش را پایین می‌اندازد. اما چشمانش درشت‌تر از آن است که پایین بودن سرش بتواند جهت نگاهش را مخفی کند. بعد می‌رود آن‌طرف‌تر، کنار دستگاه داغ می‌ایستد و می‌پرسد «نمی‌خواهی یک سر بیایی کوردستان خانم آرمین؟ طبیعت قشنگی داریم». عین و قاف را یک‌طوری غلیظ و دوست داشتنی می‌گوید که می‌خواهم من هم همیشه همانطور تلفظشان کنم. آهنگ جملات قشنگ‌ترند وقتی حروف غلیظ‌تر تلفظ می‌شوند. امروز صبح اما نه از آقا وحید خبریست نه از آقا قدرت. آقا قدرت می‌گوید اهل خراسان است. می‌گوید همانجا بدنیا آمده و بزرگ شده. آقا وحید دستش می‌اندازد و می‌گوید کو شناسنامه‌ت. قدرت هم انگشتانش را با حرکت سریعی لای موهایش فرو می‌کند و می‌گوید «مانده شهرستان». وحید ول کن نیست. با شیطنت می‌گوید «با پول‌هات چه‌کار می‌کنی قدرت؟ آن دامن را بیاور به خانم آرمین نشان بده». قدرت که سرخ شده و لبخند روی لبانش نشسته به سمت وحید نیم‌خیز می‌شود. آقا مراد آن‌طرف سیگارش را گذاشته روی گوشش و دارد ریسه می‌رود. وحید شانه‌ی چپش را عقب می‌برد با دست راستش سر تا پای قدرت را نشان می‌دهد و می‌گوید «این می‌خواهد زن بگیرد. اما حتی شناسنامه هم ندارد». قدرت دمپایی‌اش را از پا در می‌آورد و می‌دود دنبال وحید. آقا مراد که پیر مرد لاغر و تکیده‌ایست، قهقهه می‌زند و لثه‌های ردیف دندان نداشته‌اش را نشان می‌دهد؛ سری تکان می‌دهد و می‌گوید «هی جوانی. من  همعاشق بودم. ندادنش بهم». آهی می‌کشد و سریع باز می‌گردد به زیر زمین. آقای ح نمی‌خواهد مشتری‌ها آقا مراد را ببینند.

امروز اما هیچ کدامشان نیستند. حتی صدای آهنگ کوردی هم از اتاقشان به گوش نمی‌رسد. می‌روم سراغ انبار که محل نگه‌داری یخچال‌ها و بعضی از دستگاه‌هاست. آقا مراد را می‌بینم که سرش را انداخته پایین، دستانش را کرده لای خمیرها و دارد تند و تند کارش را می‌کند. می‌گویم سلام آقا مراد. صدای ضعیفی می‌شنوم که حدس می‌زنم جواب سلام من باشد. می‌روم داخل. وحید کمی آن‌طرف‌تر ایستاده، یک پایش را تکیه داده به دیوار و دارد سیگار دود می‌کند. نگاهم می‌کند. چشمکی می‌زنم و سرم را تکان می‌دهم؛ یعنی دارم می‌پرسم چه خبر شده؟ دست راستش که سیگار دارد را تا انتها بالا می‌آورد. سرش را هم همزمان کمی به بالا و بعد به راست متمایل می‌کند. نمی‌خواهد حرف بزند. دست چپش را می‌کند توی جیبش. تقریبا پشتش را می‌کند به من و سیگارش را با حرص می‌اندازد روی زمین. با دمپایی له‌اش می‌کند. اخم کرده است. می‌گویم چرا اینجا سیگار می‌کشی؟ چرا می‌اندازی‌اش روی زمین؟ می‌بینم خشمگین است. می‌گوید «ولم کن خانم آرمین». می‌گویم «گند زدین»؟ پاسخ می‌دهد «یک سیگار می‌دهی خانم آرمین»؟ از توی کیفم پاکت را در می‌آورم و می‌دهم دستش. می‌گویم «مال خودت. ولی هیچ کدامشان را اینجا نکش». لبخند می‌زند و می‌رود سمت اتاقشان. آقا مراد دارد اشک می‌ریزد. این را وقتی می‌بینم که سرش را بالا آورده تا برایم توضیح دهد، اما بغضش نمی‌گذارد. دلم می‌گیرد. وحید لیوان چای بدست سرش را از لای در بیرون می‌آورد با صدای بلند می‌گوید «بیا یک چای بخور خانم آرمین». می‌گیرم از دستش. یکی دو جرعه می‌نوشم. می‌گویم «دستت درد نکند وحید جان». با سر بهش اشاره می‌کنم هوای آقا مراد را داشته باشد. می‌روم بالا. قدرت سرش را انداخته پایین و دارد تند و تند میزها را پاک می‌کند. آقای ح نشتسه پشت صندوق و سرش در کاغذها و پول‌هایش است. من را که می‌بیند، لبخند می‌زند. سلام می‌کنم و می‌پرسم بچه‌ها چرا ناراحتند. می‌گوید «غلط می‌کنند. مرتیکه باز با سیگار نشسته پای خمیر گیری. مگر منقل است؟» می‌گویم آقا مراد جای پدر شماست. می‌گوید «صد بار به احترام گفتم. ازش خواستم بالای سر آن خمیر کوفتی سیگار نکشد. گفتم توی اتاقشان تریاک نکشد. گوش نمی‌کند. بهش گفتم اخراجش می‌کنم». بعد می‌خواهد برایم توضیح بدهد هفته‌ی آینده که رفت تایلند، چطور کارها را اداره کنم. تایلند را که می‌گوید، چشمانش یک طور خاصی می‌شود. به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. می‌دانم آقا مراد را اخراج نخواهد کرد. این‌طور گفته که خودش را ارضا کند. با خودم فکر می‌کنم مگر آقا مراد برای شاد بودن، چه چیزی از دنیا می‌خواهد؟ جز هم زدن خمیر نان و همزمان سیگار کشیدن؟ 

۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

روزنامه‌نگار خارج

دو دوست به خارج سفر کردند. یکی‌شان فرزندی داشت که از چند سال قبلش در این خارج سکنی گزیده بود و می‌خواست دیداری تازه کند؛ آن دیگری هم فقط می‌خواست خارج را ببیند.

دوست: آقازاده* کجاست؟ ندیدیمش این چند روز.
ولی: سخت مشغول کار است.
دوست: زنده‌باد، زنده‌باد. می‌گفتید می‌آمد و برای ما یکی دو جمله خارجی صحبت می‌کرد حظ می‌کردیم.
ولی: زبان این خارجی‌ها را نمی‌داند. در حوزه‌ی کاری خودش فعال است.
دوست: آفرین! تخصشان چیست؟ تحصیلاتشان چیست؟
ولی: نقد می‌کند. تحصیلات خاصی ندارد. چون آن مملکت لیاقت او را نداشت.
دوست: به‌به؛ به‌به. در چه زمینه‌ای نقد می‌کند؟
ولی: در کلیه‌ی زمینه‌هایی که فکرش را بکنید. سیاست، فوتبال، کار، اجتماع، اقتصاد، ادبیات، زنان، حقوق بشر و غیره.
دوست: عجب، عجب! کجا مشغول به کار هستن ایشون؟
ولی: در شبکه‌های اجتماعی. فیس‌بوک، توییتر، وبلاگ و چند جای دیگر که خاطرم نیست. جهانی شده است اصلا. خیلی‌ها می‌شناسندش و برایش زیاد لایک می‌زنند. بیشتر از چهارهزار نفر فِرِند در فیس‌بوکش دارد. خوب شد آمد خارج. وگرنه غیر از اطرافیانمان در آن شهرستان کوچک، دیگر کسی او را نمی‌شناخت و پیشرفت نمی‌کرد.
دوست: آن‌وقت در این گرانی، با این تخصص و شغل، درآمد هم دارن؟
ولی: بله. بعضی آخر شب‌ها که از نقد فارغ شد، گزارش می‌نویسد و اینطوری‌ست که «روزنامه‌نگار»* هم هست. کارتش را هم خودم دیدم. یک آب باریکه‌ای هم در کنار این شغلش دارد. گه‌گداری جیب دوستان و آشنایانش را می‌زند. گاهی قرض می‌گیرد و پس نمی‌دهد هرچند سال‌ها قول بازگرداندن پول را می‌دهد؛ ولی وقتی یواشکی پول برمی‌دارد خیالمان راحت است که خیالش راحت است.
دوست: ماشاالله ماشالله. خب برای این همه تخصص در همان روستای خودتان کار نبود که آمد و خودش را آواره کرد؟
ولی: چرا. دو بار رفت تظاهرات؛ بعدش به تلفن خانه زنگ زدند گفتند در تظاهرات شرکت نکند. این‌طور شد که فهمیدیم فرزندمان  فرد سیاسی بسیار مهمی‌ست و جانش در خطر است.
 دوست: صحیح. خاک بر سر آن مملکت که این‌طور مغزها را فراری می‌دهد.


*توضیح برای مخاطبان خارجی: در ادبیات فارسی، مردان بچه از شکم می‌زایند و زنان طوله پس می‌اندازند.

*قطعا خوانندگان عزیز در جریانند که روزنامه‌نگار در خارج، با روزنامه‌نگار در داخل متفاوت است. اگر در جریان نیستید بفرمایید تا در پستی دیگر برایتان توضیح دهیم.

۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

نوار غزه در پاریس


حقیقت این است که من دارم در نوار غزه زندگی می‌کنم.
حدود ماه نوامبر سال گذشته بود که علی‌رغم وجود قانونی مبنی بر مطلع کردن همسایه‌ها از تعمیرات و مهمانی‌های پیش رو، ما به یکباره و با شنیدن سر و صداهای حاکی از تعمیرات یک واحد در ساختمانمان، غافلگیر شدیم. یک هفته بعد، تعمیرات از یک واحد فراتر رفت و کم‌کم صدای بیل و چکش و دریل و غیره، از سه واحد در طبقه‌های همکف، چهارم و پنجم به‌گوش رسید و ادامه پیدا کرد تا همین دو ماه پیش که بالاخره آرامش به ساختمان بازگشت. حالا اما  یک هفته‌ایست که هر روز صبح با صدای یک دستگاهی که دارد زمین و کاشی و وان و کل محتویات واحد بالاسری‌مان و مغز و رویاهای شیرین دم صبح من را می‌کَند، از خواب می‌پرم. 
خریدار و صاحب تمام این واحدها،  یک نفر است، که از قضا یهودیست.

۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

فوتبال


وقتی کودک بودم، کنار پدرم پای قاب تلویزیون دراز می‌کشیدیم؛ پاهایمان را به میزش می‌چسپاندیم و فوتبال نگاه می‌کردیم. به گمانم دراز کردن پاها، جهت تسهیل عوض کردن شبکه از یک به دو بود و بالعکس.
خانه‌ی عموها هم که می‌رفتیم، فوتبال نگاه می‌کردیم. در تلویزیون یکی از این عموها، رنگ‌ها یا سیاه بودند، یا سفید. چشم حق دیدن دو رنگ بیشتر نداشت و من بیشتر از آن‌که فوتبال آن شب‌ها را بفهمم، درگیر پیدا کردن توپ سفید بین هزار رنگ روشنی بودم که سفید نمایش داده می‌شدند.
کمی بزرگ‌تر شده بودم که طرفداری و هواداری از یک تیم را فهمیدم. تیم منتخبم آلمان بود. یک دلیل مهم برای طرفداری این بود که خاله‌ام به تازگی از آلمان بازگشته بود! یک جام جهانی‌ای بود آن سال‌ها. هفت ساله بودم. نود دقیقه‌ها را دراز کشیدم پای تلویزیون تا آن‌که تیم آلمان، تیمی که تمام ثانیه‌‌های نود دقیقه‌اش را هفته‌ها دنبال کرده بودم، برد و من اشک شوق ریختم، انگار که خودم برده بودم. افتخار می کردم به آنچه که دوستش داشتم. یک‌بار هم شاید چند سال بعدش بود که باخت و من باز هم اشک ریختم؛ این‌بار از غم. یورگن کلینزمن اسطوره‌ی من بود. در خانه می‌دویدم و کلینزمن کلینزمن گویان اشیا را شوت می‌کردم. حتما که خیلی هم خنده‌دار بوده اما من خیلی جدی بودم. چند وقت بعدش هم احساس کردم مجبورم تیم دومی را به لیست علاقه‌مندی‌هایم اضافه کنم. این تیم دوم، اسپانیا بود. راستش ماجرای آن هم برمی‌گشت به بازگشت یک نفر دیگر از اسپانیا. طبیعتاً بعدا ایتالیا هم اضافه شد. بازی‌های استقلال و پرسپولیس را هم دوست داشتم و نگاه می‌کردم. اما هیچ کدام، برای من آلمان نشد. حتی خود آلمان هم دیگر آن آلمان نشد. فقط عابدزاده در ذهنم یک چیزی بود شبیه به خدای فوتبال.
کمی بزرگ‌تر شده بودم که تیم ملی ایران را شناختم. با خداداد عزیزی  و علی دایی و مهرداد میناوند و خاکپور بسیاری دیگر. آن روزها نه تنها بازی‌ها را در تلویزیون دنبال می‌کردم، بلکه وارد عمل شده بودم و دوستانی پیدا کرده بودم که فوتبال دوست بودند؛ من می‌شدم خداداد، یکی می‌شد میناوند، یکی می‌شد دایی؛ یک توپ می‌انداختیم وسط حیاط و دو دروازه‌ی خیالی و بدو بدوهای بعدی و جیغ و دادها و آفسایدهایی که در بازی‌های ما محلی از اعراب نداشتند؛ به‌جایش فراوان بودیم از کارت زرد و قرمزی که به نظرمان مثل نقل و نبات باید صادر می‌شد و اگر نمی‌شد، می‌زدیم زیر همه‌چیز. آن روزها دمشق بودیم و مسیولین مدرسه، به طرز عجیبی شبیه آن موجودات مدارس ایران نبودند؛ سر و صدا و شوق ما را که دیدند، یک باشگاهی اجاره کردند به نام الشباب و زنگ‌های ورزش سوار مینی‌بوس می‌کردنمان و می‌بردنمان آنجا. همانجا بود که برای اولین بار یک زمین فوتبال خیلی بزرگ دیدم. حس غریبی بود. زمین به این بزرگی! یک دور که از این طرف به آن طرفش می‌دویدی نفست بند می‌آمد. به هر حال، ما آنجا هم به همان روش مخصوص خودمان به فوتبال کردن ادامه دادیم.
می‌دانستیم مسابقات مقدماتی جام ملت‌های آسیاست و تیم ملی به سوریه خواهد آمد و با مالدیو و سوریه و یک کشور دیگری که یادم نیست مسابقه خواهد داشت. دل در دلمان نبود. شوق بودیم سراپا. شایعه بود یا نه را نمی‌دانم اما تیم ملی که به پایتخت سوریه رسید، می‌گفتند برای تمرین‌هایش به یکی از ورزشگاه‌هایی می‌رفت که مینی‌بوس مدرسه، از جلوی آن رد می‌شد و در دو نوبت صبح و عصر، رفت و برگشت، موقع رد شدن از جلوی این ورزشگاه، صورت‌های ما می‌چسبید به شیشه‌. بعد، خاطرات دیدارهای بچه‌ها با اعضای تیم ملی بود که به گوشمان می‌رسید و ما محکوم بودیم به این که حرف‌ها را باور کنیم و غصه بخوریم چرا جای فلانی نبودیم. یکی‌شان می‌گفت «رفتم جلو و با عابدزاده سلام و علیک کردم. بعد او من را یک‌طوری نگاه می‌کرد که معلوم بود عاشقم شده. بعد من به او گفتم به من امضا بده. او هم امضا داد (نمونه‌ی امضایش را خواستیم، پاسخ آمد که در خانه است. و تا همیشه آن نمونه‌ی امضا در یک جایی در آن خانه گم ماند). بعد عابدزاده به من گفت بیا و از خودت یک یادگاری به من بده. من چیزی نداشتم. عابدزاده خودش نگاه کرد و یک تکه پارچه‌ی سفیدی که دستم بود را از من گرفت و دور انگشت ازدواجش پیچید و گفت که در بازی، به یاد تو، این را دور انگشتم می‌پیچم.» از این خاطرات هیجان‌انگیز و یادگاری‌های رد و بدل شده، هر لحظه تعریف می‌شد و من نمی‌دانستم چرا پدرم من را به آنجا نمی‌برد. ولی قول رفتن به استادیوم را داده بود و من هم به همین قناعت کردم. کرة القدم را هم آنجا یاد گرفتم و به این فکر می‌کردم چرا ما فوتبال را ترجمه نمی‌کنیم. و برای خودم ترجمه می‌کردم، توپ پا، توپا. پای بر توپ.
یکی از مهیج‌ترین‌ بخش‌های خاطرات فوتبالی‌ام، رفتن به ورزشگاه بود. زمین چمن واقعی‌ای که از جایگاه تماشاچی دیده می‌شد، از آنچه که در تلویزیون دیده بودم، حتی از آنچه که در زمین الشباب بازی کرده بودم هم بزرگ‌تر بود. مثل کعبه که آدم‌ها می‌روند و می‌آیند و می‌گویند هیبتی داشت وصف ناشدنی. یادم نیست پدرم چرا کنار ما نبود، شاید رفته بود جایگاه؛ بخاطر نبودنش، اتفاقاتی افتاد که دوست نداشتم. قسمت تشویق کردنش را دوست نداشتم. تشویق را چرا، اما نگاه چشم‌هایی که مثل چشم مارمولک از حدقه بیرون زده بود را دوست نداشتم. وقتی یکی از بازی‌کن‌ها کار قشنگی می‌کرد، جمعیت فریاد می‌زد که او را دوست دارد. اما انگار جمعیت زنان، دوست نداشت یک دخترک نوجوان داد بزند که یکی را دوست دارد. فکر می‌کنم استیلی تعویض شده بود؛ من همراه جمعیت جیغ می‌کشیدم استیلی دوست داریم، که خانمی رویش را برگرداند سمت من، انگشت اشاره‌اش را گذاشت روی بینی‌اش و گفت هیس! حیا کن دختر. یک لبخند گشت ارشادی‌ای هم داشت. دوست داشتم پدرم آنجا می‌بود و مثل همیشه از من دفاع می‌کرد. نبود و من تا آنجا که در توان داشتم جیغ کشیدم و تا آخر بازی نام تک‌تک بازی‌کنان را فریاد زدم و گفتم که دوستشان دارم. ولی برایم سوال بود که چرا نباید گفت این چیزها را. مهدی دوست داریم؛ مهرداد دوست داریم؛ خداداد دوست داریم؛ دایی دوست داریم؛ استیلی دوست داریم؛
آخر بازی ایران مالدیو هم که تقریبا صدایم در نمی‌آمد. حداقل هفده‌بار جیغ بنفش کشیده بودم. حداقل سر هر گل، پنج‌بار تکرار کرده بودم و اعلام کرده بودم که فرد گل زن را دوست داریم. یک خانمی بود در جمعیت که بعد از گل چهارم، داد می‌زد به حق پنج‌تن، گل پنجم را هم بزنیم. بعد دید دعایش خیلی زود مستجاب شد؛ خوشحال رویش را کرد به جمعیت. طی چند گل بعدی، مقدساتش عدد مناسبی نداشتند تا رسید به یازده و گفت به حق دوازده امام. این هم گذشت و رسید به چهارده معصوم. بازی که تمام شد، همه سبک‌بال، خوشحال بودیم.
یادم هست در اولین مسابقه، تمام توجه‌ام به انگشتان عابدزاده بود تا آن یادگاری دوستمان را ببینم. چیزی نداشت. احساس کردم به دوستم خیانت کرده. شاید بشود گفت از آن روز، علاقه‌ام به او کم شد؛ برعکس، علاقه‌ام به خداداد و مهدوی‌کیا و میناوند که روز افزون شد. عکس‌هایشان را همراه عکس تیم ملی سال‌های دور آلمان، در کیف و کمد نگه‌داری می‌کردم، بازی‌هایشان را دنبال می‌کردم، مصاحبه‌هایشان را می‌خواندم و کم‌کم یادم رفته بود چرا عابدزاده را دوست نداشتم. مشهد که می‌رفتیم، چشمم را می‌گرداندم در کوچه‌ها و خیابان‌ها بلکه خداداد را ببینم. زنگ می‌زدم به روزنامه‌های ورزشی؛ با نام شقایق، پیغام می‌گذاشتم و برای بازی‌کنان آرزوی موفقیت می‌کردم. می‌گفتم شقایقم، بلکه خودم نباشم آن کسی که فوتبالیستی را دوست دارد. راستش آن چشم‌ها من را بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کردم، ترسانده بودند. چشم‌های مردم.

بازی‌های ایران و استرالیا؛ آن روزها تبدیل شدند به آخرین روزهای علاقه‌ام به فوتبال. بازی رفت بود؛ ما در مدرسه بودیم. دوست داشتیم که تعطیلمان می‌کردند. نکردند و من با خودم واکمن بردم. از زیر مانتو و مقنعه به فوتبال گوش دادم. معلم حرف می‌زد و من فوتبال می‌شنیدم. حیف وقتی که گل زدیم نتوانستم شادی کنم و وقتی گل خوردیم نتوانستم خوب غمگین شوم. مدرسه‌ی شاهد مشکوة بودم. خروج از کلاس در مدت زنگ تفریح اجباری بود. اولیا مدرسه عادت‌شان بود که گاهی در غیبت ما بیایند و کیف‌ها را بگردند. تا آن روز از کیف من کتاب رمان زیاد پیدا کرده بودند که خیلی هم اشکالی نداشت از نظرشان. کتاب رمان را می‌گذاشتم زیر کتاب درسی و می‌خواندم؛ این یکی اشکال داشت که نمی‌دیدند. اما آن روز، به تجسس سرسری کفایت نکرده بودند. کیف پولم را باز کرده بودند و با عکس‌های خداداد عزیزی روبرو شده بودند. خداداد در حال دویدن، خداداد در حال گل زدن، خداداد در حال دریبل، خداداد در حال پاس دادن. میناوند هم بود با یکی دو نفر دیگر. اما من خدادادی بودم. وقتی زنگ خورد و به کلاس بازگشتم و کیف‌ها و محتویاتشان را مثل لشکر شکست‌خورده این‌طرف و آن‌طرف دیدم دلم هری ریخت. در کیفم آداپتور واکمن داشتم و گفتم اگر این را دیده باشند، حتما فهمیده‌اند که من با خودم چه دارم. آرام نشستم پشت نیمکتم. کسی بر در کلاس کوبید. وارد شد و گفت مرضیه آرمین را دفتر می‌خواهد. از اسمم می ترسم. رفتم دفتر. ناظم و مدیر و معلم پرورشی و قرآن و غیره جمع بودند. پرسیدند آن سیم‌ها چه بود در کیفت؟ گفتم آداپتور است. خراب شده آورده‌ام در راه بازگشت بدهم الکتریکی درستش کند. قانع شدند، فکر کردم تمام شد که دیدم کیف پولم روی میزشان است و محتویاتش بیرون ریخته شده. پرسیدند این چیزها چیست. روی میز دنبال چیزی غیر از عکس گشتم. نبود. گفتم این‌ها؟ این عکس‌ها؟ خداداد عزیزی‌ست، میناوند است. فوتبالیست‌اند. از توی روزنامه‌ها کندم؛ جرم است؟ گفتند یک دختر عکس مرد نامحرم نمی‌گذارد توی کیف پولش. حاج و واج پرسیدم یعنی چه؟ چرا؟ گفتند تو می‌خواهی با این عکس‌ها چه‌کار کنی؟ تکرار کردم از روزنامه کنده‌ام و توی کیف پولم هستند، همین! قانع نمی‌شدند. می‌دانستم نباید بگویم دوستشان دارم. گفتند آن مال توی روزنامه‌هاست اما این کار آدم‌های خراب است که عکس نامحرم بگذارند روی سینه‌شان. مگر تو فاحشه‌ای؟ نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. گفتم باشد، خب بدهید ببرم و دیگر نیاورم. اتاق دور سرم می‌چرخید. واژه‌ها دور اطاق می‌دویدند. فاحشه، من، فوتبال، عکس. دیدم ناظم خداداد عزیزی و میناوند را، خاطرات چندین سال من را، علاقه‌های من را، دوست داشتنی‌هایم را، بازی‌کنان تیم ملی را، افتخارات ملی را، از روی میز برداشت؛ پاره پاره کرد؛ تکه‌تکه کرد؛ در سطل زباله‌ی زیر پایش ریخت.