چند وقتیست روزگار یک طوری شده است و به یک منوالی پیش میرود
که هرگز پیش از این نبوده است. سرعتش بالاست. انگار که بر اسبی بیزین نشسته باشم
و سینهام را چسبانده باشم به یالهایش، پاهایم را قفل کرده باشم تا زیر شکمش و
دستانم را دور گردنش. در کوه و دشت برم داشته باشد و تازان در حال بردنم باشد. پلکهایم،
تخم چشمهایم را از باد امان کرده باشند اما نه کامل و خطی از اشک از منتها الیه
چشمهایم جاری شده باشد و تا شقیقههایم کش آمده باشد. اینطور که چشمانم بسته
ماندهاند، دیگر چیزی نمیبینم که بتوانم به خاطر بسپارمش. بعد این لحظههای زیبا،
این بوی درختان نارنج اطراف جاده را که نسیم تا زیر بینیام میآورد، این شرههای
اقاقیای بنفشی که از آن نیمچه دریچهی باز چشمانم میبینم، این برگهای بیدهای
مجنون که لا به لای موهایم گیر میکنند و بعد به سفر میروند، آن خیسی انارهای دان
شده را، این بوی دریا را و آن طعم کوهها را و هزاران هزار زیبایی دیگر در مسیرم، در
خاطرم نمیمانند. امروز که نوزده روز از اسفند، ماه سوم زمستان هزار و سیصد و نود و
پنج گذشته است، تصمیم گرفتم از تمام طعمهایی که میچشم، از تمام بوهایی که به
مشامم میرسد، و از تمام چیزهایی که با چشمان نیمه بازم میبینم، و از تمام
صداهایی که میشنوم، از تمام لطافتهایی که برشان دست میکشم، بنویسم.