۱۳۹۶ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

مسافر کشی

"همراه گفت عشقی چیزی پیدا کن. 
یادم افتاد یک بار هم با سحر ماشین بابا را برداشتیم که برویم تفریح. گفتیم تفریح و رفتیم مسافرکشی. مسافر زدیم از تجریش به ونک؛ از ونک به فاطمی؛ ماشین بابا برچسب طرح ترافیک هم داشت. بعد از فاطمی هم رفتیم میدان ولیعصر. از میدان ولیعصر هم رفتیم به فاطمی. بعد هم دوباره تا ونک و میدان محسنی. من توی آینه، زل می‌زدم توی چشمان مسافرها. فکر می‌کردم مردَم را بینشان پیدا می‌کنم حتما. خیلی هم تصادفی. فکر می‌کردم می‌فهمند مسافرکش نیستم و توی آن شیشه‌ایِ معجزه‌آسا، در چشمانشان دنبال چیزی می‌گردم؛ و نه در جیبشان. نشد. عشق را آن روز پیدا نکردم. آدم‌ها وقت پیاده شدن، یک‌بند توی جیبشان دنبال یک چیزی می‌گشتند.
آخر سر هم پول‌ها را با سحر برداشتیم و رفتیم بستنی خوردیم. آن روزها فکر می‌کردم مرد قد بلندِ دست گنده‌ی بستنی فروش سر کوچه‌مان را هم دوست دارم. اما وقتی دایره‌ای‌های بستنی را می‌گذاشت توی نان قیفی و می‌داد دستمان ، سحر با آرنجش سقلمه‌ای زد و گفت مرمر، باور کن در چشمانش چیزی جز بستنی نیست. راست می‌گفت.ٰ باور کردم. در چشمان آن مرد چیزی جز حلبی‌های پر از بستنی با طعم قهوه و پسته و نهایتا هویج‌هایی که توی مخلوط‌کن خورد و با شیر یا بستنی سنتی مخلوط می‌شدند، چیزی نبود. بعدش رفتیم کافی‌شاپ ری‌را. فکر می‌کردم چقدر تلاش کرده‌ام و 
برای پیدا کردنش مسافر هم زده‌ام. ری‌را هم رفته‌ام. بستنی هم خورده‌ام. 
یادم می‌آید آن روز با خودم گفتم آدم عاشق که بستنی فروش نمی‌شود. مسافر هم نمی‌شود. تو مسافرکش هم که بشوی، مسافر را باید پیاده‌اش کنی که برود. نمی‌توانی التماسش کنی و بگویی بمان، بمان. بگذار پولش را بدهد و برود. بگذار برود. ‌فوقش بعدش می‌روی و بستنی‌ات را می‌خوری.
آمدم به امروز به دوست گفتم تصمیمم را گرفته‌ام. آخرش می‌روم دنبال مسافرکشی. مدرک تحصیلی را هم می‌گیرم و می‌گذارمش پشت در خانه‌ی پدری‌. که همه خوشحال باشند. می‌روم پی مردم که شغلش عاشق پیشگی‌ست و به جیبش و کیف پولش فکر نمی‌کند. در آینه‌ای، در حال خرید بستنی قیفی‌ای، چیزی، جایی، بالاخره پیدایش می‌شود و با هم می‌رویم دنبال مسافرکشی و تمام مسافرها را با هم پیاده کنیم. بعدش با هم می‌رویم و بستنی می‌خوریم."
از رمانی که دارم می‌نویسم و بی‌نام است هنوز. شاید هم ننویسمش و بروم بستنی‌ای، چیزی بخورم. شاید کنار
 تمام دیگر نوشته‌هایم که می‌برمشان به گور.

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

کاغذ خالی پیرمرد

طعم هوا گس بود. نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. هر از چند گاهی نسیم خنکی می‌وزید و دستانش را از لای تار بود لباس‌هایم رد می‌کرد و لرزشی روی اندامم می‌انداخت و من هم خودم را در خودم جمع می‌کردم. رسیدم به اداره‌ی پست تا نامه‌ام را تمبر کنم و بفرستمش به آدرس اداره‌ای در همان حوالی. کم‌کم گرم می‌شدم و از لرزش‌هایم کاسته می‌شد. زنی جلو آمد و خودکار و کاغذی نشانم داد و گفت دخترم بیا و برایم بنویس هزار و هفتصد و هفتاد یورو. بانوی سالمندی بود از دیار سوریه. به پلک‌های افتاده‌اش نگاه کردم و روی کاغذ جلوی هزار و هفتصد و هفتاد یورویی که به عدد نوشته بود، به حروف نوشتم هزار و هفتصد و هفتاد یورو. مردش کنارش بود. پیرمردی که شانه‌هایش جلو افتاده و بود و خم داشت. کاغذش را پیش کشید و گفت بیا و برایم این جاهای خالی را پر کن و رقمش را هم بنویس دو هزار یورو. حالا دیگر گرم شده بودم و مهربان. نوک خودکار به کاغذِ خالی رسیده و نرسیده زن جیغ کشید. گفت باید خودش بنویسد، تو فقط به حروف بنویس. مرد را نگاه کردم. گفت همه را بنویس. زن را نگاه کردم. داد می‌زد و می‌گفت مزاحم مردم نشو. دو هزار یورو را به حروف نوشتم و به زن اشاره‌ای کردم و آرام گفتم برایم مزاحمتی نیست. برآشفت. انگار یک جایی از وجودش درد می‌کرد. گفت باید روی پاهای خودش بایستد. گفت ما بلد نیستیم به فرانسوی، به حروف بنویسیم اما عدد را که بلد است بنویسد دیگر. نگاهشان می‌کردم و منتظر بودم تا تصمیمشان را بگیرند. که برای میزان نقش من در زندگی‌شان تصمیم بگیرند. پیرمرد کارت بانکی‌اش را جلوی صورتم گرفت و گفت بیا و این اعداد را بنویس روی کاغذ. زن محکم کوبید روی دست مرد و به زبان زیبای عربی سرش داد کشید. فکر کردم دوست داشتم یک نفر به زبان عربی با لهجه‌ی سوریه‌ای بر سرم داد می‌کشد تا من در سرم برقصم. اما حالا اینجا یک نفر داشت بر سر یک نفر دیگر داد می‌کشید و من مخلوطی شده بودم از نفرت از فلاکت و خسته از دنیای مدرن و عطش کمک و ناگزیری از بی‌خاصیت‌تر بودن از هر چیز بی‌خاصیتی در دنیا و هزار چیز دیگر و کمی هم شیرین، از شنیدن این کلام دلنشین. پیرمرد با التماس نگاهم کرد و کاغذ را برای هزارمین‌بار نشان داد. حالا دیگر انتهای ابروهایش به پایین کشیده شده بود و گفت دم گیشه برایم پرش نمی‌کنند. زن برید انگار. دستش را در هوا تکان داد و زیر لبی چیزی گفت و من و پیرمرد را رها کرد و از در بیرون رفت. یک صدای شکستنی از درونم شنیدم. انگار یک چیزی در یک جایی از من هنوز سالم مانده بوده، که هنوز نشکسته بوده، که دیگر شکست. خط نگاهم را از هر کجا که بود برداشتم و چسباندم به موزاییک کنار کفش‌های پیرمرد. خودکار را گذاشتم روی میز و از در بیرون آمدم. دو قدم جلو رفتم و رویم را برگرداندم به دری که اگر دوباره از آن رد می‌شدم، رد می‌شدم که عددها را روی کاغذ خالی پیرمرد بنویسم. اما چشمان زن، پلک‌های افتاده‌اش، آمده بود نشسته بود درست روی جای پای همین دو قدم. قدم‌های لرزانی که به امکان و لزوم روی پای خود ایستادن در کهن‌سالی فکر می‌کردند. به دوباره از اول شروع کردن از پیری. برای سومین‌بار که رویم را به سمت در برگرداندم، دیگر باد سرد افتاده بود به جانم. آرام آرام تنم را و دلم را که هنوز دلش می‌خواست عدد بنویسد را در راهم کشیدم تا خانه.

۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه

استایلیست

دو یا سه ماهی می‌شود که یک کار پیدا کرده‌ام. کارم این است که بعد از ظهرها می‌روم و دم در خروجی متروها می‌ایستم و یک مجله‌ای پخش می‌کنم به اسم استایلیست. مجله‌ایست که فکر می‌کنم برای احمق‌ها باشد. سال‌هاست اینجا و در این کشور پخش می‌شود و زیاد هم دیده‌امش. چندباری هم برش داشته‌ام و ورقش هم زده‌ام. بیشتر، آن وقت‌هایی که هنوز زبان بلد نبودم و می‌خواستم به هر جان‌کندنی هست، از بین این همه خط و جمله و کلمه، یک کلمه‌ی آشنایی چیزی در بیاورم. آن‌وقت‌ها که فکر می‌کردم خارج جای فلسفی‌ایست و همه‌ی نوشته‌هایش خواندن دارد. بعدتر که زبان را آموختم، فهمیدم از این خبرها نیست. حالا دارم خودم این را پخش می‌کنم. هر بار، چیزی نزدیک به هزار و پانصد نسخه، آن هم طی دو ساعت و نیم. هر بار هم زمانی که دارم مجله‌ها را تحویل می‌گیرم، وحشت برم می‌دارد که قرار است دو ساعت و نیم، هزار و پانصد احمق از روبرویم رد شوند و من بهشان لبخند بزنم و آن‌ها هم به من لبخند بزنند. یک سلام و علیکی هم شاید بکنیم و بعد من صفحاتی پر از خزعبلات را تقدیمشان کنم. اما درست با اولین مجله‌ای که در دستان یک نفر قرار می‌دهم، حال و هوایم عوض می‌شود. می‌روم به دنیایی که انگار روی زمین نیست. انگار یک جای غریبی باشد. آدم‌ها لبخند می‌زنند و استایلیست را از من می‌گیرند. این لبخندشان را دوست دارم. می‌خواهم ببوسمشان. دیدن دخترکان زیبا با موهای لخت شلخته ریخته دور شانه‌هایشان و شال‌گردنی از پشم پیچیده دورشان، حالم را خوب می‌کند. نگاه که می‌کنم، می‌بینم چشمان مردان از تبار افریقا، از چشمان تمام مردم دنیا مهربان‌ترند. هر از چند گاهی مرد مهربان فرانسوی‌ای جلویم می‌آید و می‌گوید «این مجله را دوست ندارم، برای مردها هم نیست، اما یک نسخه‌اش را می‌گیرم بلکه زودتر کارت تمام شود به خانه‌ات بازگردی». همین چند هفته پیش بود که هوا منفی هشت درجه بود و دو ساعت از ایستادنم جلوی این دهانه‌ی مترو ایستاده بود که مرد چنین گفت. می‌خواهم این آدم‌ها را در آغوش بکشم. آن روز یخ کرده بودم و خم به ابرو نمی‌آوردم. دهانم تکان نمی‌خورد. حتی برای لبخند زدن به مرد. انگشتان پاهایم را دیگر حس نمی‌کردم. تمام امیدم این بود که یک دستگاه مترو از راه برسد و درهایش باز شود و مردم بیرون بیایند و باد، گرمای تنشان را به من برساند. مثل بادهای گرم اهواز.
تا این دو ساعت و نیم تمام نشود، سیگار هم نمی‌شود کشید. هر چند وقت یک‌بار یک نفر هست که تیکه داده است به دیواری، میله‌ای، چیزی، اطراف همین دهانه‌ی آتشفشان و دارد سیگار دود می‌کند. می‌روم کنارش می‌ایستم و تکیه می‌دهم به همان دیواری، میله‌ای، چیزی و ریه‌هایم را از دود دست دوم سیگارش پر می‌کنم. آخرهایش خسته می‌شوم. توی مغزم تیر می‌کشد. امان از آن یک ربع آخرش. سردم شده است و از درون دارم می‌لرزم و زیر زبانی فحش را دارم می‌کشم به زمین و زمان. دیگر از روی گشاده‌ام خبری نیست. دیگر مثل یک ساعت اولش در حال بلند فریاد زدن اسم استایلیست نیستم. حالا دیگر یک گوشه‌ای ساکت ایستاده‌ام و تنها مجله را در یک حالتی گرفته‌ام که مردم ببینندش و اگر می‌خواهندش، بگیرنش. بعد به سمتم که می‌آیند و دستشان را دراز که می‌کنند برای گرفتن مجله، عین سگ اهلی گرسنه‌ای می‌شوم که صاحبش برایش یک تکه گوشت لخم آورده. بعضی‌ها هم می‌آیند سمتم و من فکر می‌کنم می‌خواهند مجله بگیرند و ذوق‌مرگ می‌شوم، اما تنها لبخندی می‌زنند و از کنارم رد می‌شوند و می‌روند. این موقع‌هاست که دوباره همان سگ اهلی گرسنه‌ام، اما انگار که صاحبم در دست راستش گوشت داشته باشد و نصیب من، تنها یک نوازش خشک و خالی با دست چپش باشد و بعد هم راهش را بکشد و برود.
حال و روز متغییر من در این دو ساعت و نیم، تمام چیزی نیست که اتفاق می‌افتد. هربار یک نفر، یک ماجرا می‌آید جلویم می‌ایستد و برایم قصه می‌شود. یک‌بار پسری آمد و گفت اگر برای حقوق گرفتن، باید تمام این هزار و خورده‌ای نسخه را تمام کنم، چند نسخه‌ای را ازم بگیرد و چند ایستگاه آن‌طرف‌تر دورشان بیاندازد. گفتم بله باید تمامشان کنم. آمد چند نسخه بگیرد که گفتم بگذار صادقانه بگویم، نه، هیچ اجباری در به پایان رساندن اینها نیست. به چشمانم زل زد و پرسید اهل کجایی. گفتم ایران‌زمین. گفت دوست پسری داشتم که ایرانی بود و بعد هم چند کلمه فارسی گفت. خودش با خودش ذوق کرد و گفت سکسش خیلی خوب بود و دستش را چند بار از مچ، به بالا و پایین تکان داد که یعنی اووف و چه خوب. من داد زدم استایلیست. یک‌بار هم زنی آمد جلو و پرسید ابروهایم را کجا برمی‌دارم و هی دست کشید روی ابروهایش و گفت می‌خواهم مثل مال تو باشند. گفتم جایی برشان نمی‌دارم، خودم این کار را می‌کنم. گفت ابروهای من را هم برمی‌داری؟ ابروهایش کمانی بود و امکان نداشت هشتی شود. گفتم بله و پول هم می‌گیرم. ایستاد باز هم به حرف زدن. بعدتر فهمیدم که چیزی نمی‌خواهد و ابرو برداشتن هم نمی‌خواهد و این که، این خانم، آقاست. باز هم نمی‌دانستم باید چه کنم. داد زدم استایلیست. اصلا یاد گرفتم هربار که نمی‌دانم چه کنم، داد بزنم استایلیست. وقتی کارم تمام می‌شود، سرم خم می‌آفتد روی گردنم و همانجا هست تا برسم به خانه. می‌خزم زیر پتو تا گرم شوم. فکر می‌کنم با زندگی‌ام چه کنم. نمی‌دانم. از زیر پتو صدای خفه‌ای بلند می‌شود. استایلیست.

۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

دقایق آغازین نوزده اسفند


چند وقتی‌ست روزگار یک طوری شده است و به یک منوالی پیش می‌رود که هرگز پیش از این نبوده است. سرعتش بالاست. انگار که بر اسبی بی‌زین نشسته باشم و سینه‌ام را چسبانده باشم به یال‌هایش، پاهایم را قفل کرده باشم تا زیر شکمش و دستانم را دور گردنش. در کوه و دشت برم داشته باشد و تازان در حال بردنم باشد. پلک‌هایم، تخم چشم‌هایم را از باد امان کرده باشند اما نه کامل و خطی از اشک از منتها الیه چشم‌هایم جاری شده باشد و تا شقیقه‌هایم کش آمده باشد. این‌طور که چشمانم بسته مانده‌اند، دیگر چیزی نمی‌بینم که بتوانم به خاطر بسپارمش. بعد این لحظه‌های زیبا، این بوی درختان نارنج اطراف جاده را که نسیم تا زیر بینی‌ام می‌آورد، این شره‌های اقاقیای بنفشی که از آن نیمچه دریچه‌ی باز چشمانم می‌بینم، این برگ‌های بیدهای مجنون که لا به لای موهایم گیر می‌کنند و بعد به سفر می‌روند، آن خیسی انارهای دان شده را، این بوی دریا را و آن طعم کوه‌ها را و هزاران هزار زیبایی دیگر در مسیرم، در خاطرم نمی‌مانند. امروز که نوزده روز از اسفند، ماه سوم زمستان هزار و سی‌صد و نود و پنج گذشته است، تصمیم گرفتم از تمام طعم‌هایی که می‌چشم، از تمام بوهایی که به مشامم می‌رسد، و از تمام چیزهایی که با چشمان نیمه بازم می‌بینم، و از تمام صداهایی که می‌شنوم، از تمام لطافت‌هایی که برشان دست می‌کشم، بنویسم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

مرغ آمین

دارم قدم می‌زنم که برای اولین‌بار در زندگی‌ام، مغازه‌ی طلا فروشی می‌بینم. این‌که می‌گویم می‌بینم، یعنی این که جدی جدی می‌بینم. درش را باز می‌کنم و می‌دوم تو. می‌دوم تا وسط مغازه. مرد سلام می‌کند. من سلام می‌کنم. می‌پرسم که آیا بین این خنزر پنزرهایش، مرغ آمین هم دارد؟ با همان زنجیر و همان دانه‌های آبی. همان دانه‌های آبی که نمی‌دانم چرا مرا یاد دانه‌های زرد-سبز تسبیح پدر می‌اندازد. همان که سنگش یک‌طوری بود که بعد از کمی نور گرفتن، تا مدتی در تاریکی هم نور می‌داد. مرد نگاهم می‌کند و انگار سعی می‌کند با آوای غریبی مرغ آمین را تکرار کند. در مرغ آمینش سوال دارد. با تعجب می‌پرسم واقعا نمی‌داند مرغ آمین چیست؟ بعد برایش توضیح می‌دهم همان مرغ افسانه‌ای که نیما یوشیج هم برایش شعر گفته. همان که هر دعایی را که سر راهش ببیند مستجاب می‌کند. می‌بینم که نمی‌شناسد. می‌گویم که مرغش روی قفس چسبیده است. یک جایی‌ست که نمی‌دانی آزاد است یا در حبس. نمی‌دانی خودت در کجای زنجیری و در زنجیرِ کجایی. همان مرغی که می‌گوید «رها شد بندش از هر بند؛ زنجیری که بر پا بود». مرد سرش را خم می‌کند و حالم را می‌پرسد. می‌گویم ممنون، خوبم و ادامه می‌دهم که بابا جان، همان که فرهاد دو بار دادش به شهرزاد. همان که وقتی برای بار دوم داشت دور گردن شهرزاد می‌انداختش، من بغض کردم. مرد بهت زده نگاهم می‌کند. صندلی‌ای جلو می‌کشد و اشاره می‌کند که بنشینم. دستم را به عصبانیت در هوا تکان می‌دهم و می‌گویم آمده‌ام مرغ آمین بخرم، پارک که نیامده‌ام. می‌دود پشت مغازه و با لیوانی از آب خنک بازمی‌گردد. قطرات آب روی جداره‌ی خارجی لیوان نشسته‌اند و می‌دانم تا چند ثانیه‌ی دیگر چکه می‌کنند و می‌ریزند روی زمین. دستش را به عقب هل می‌دهم و می‌گویم هوا خوب است. شروع می‌کند به حرف زدن. غ و ژ زیاد می‌شنوم در حرف‌هایش. سرم گیج می‌رود. کلامش را نمی‌فهمم. ته صدایم آوای تردید می‌شنوم وقتی دارم می‌گویم طلایش را می‌خواهم چون نقره زود سیاه می‌شود. سرم را کج به طرف بالا گرفته‌ام و دارم در چشمان میشی‌اش نگاه می‌کنم. باز حرف می‌زند و من هیچ سر در نمی‌آورم از حرف‌هایش.کاغذ را نشانش می‌دهم. صدایم از ته گلویم، از یک جایی که نمی‌دانم کجای تنم است و هرگز هم ندیده‌امش بیرون می‌آید و می‌پرسم آیا آدرس را اشتباه آمده‌ام؟ سرش را تکان تکان می‌دهد، شانه‌هایش را بالا می‌اندازد، دستانش را باز و دراز می‌کند و کف دست‌هایش را نشانم می‌دهد. چشمانش هم بیش از حد معمول گردند. تک سرفه‌ای می‌کنم و می‌گویم فکرش را می‌کردم که اشتباه آمده باشم. بیرون می‌آیم. برمی‌گردم رو به مغازه‌اش. مرد نشسته است روی صندلی‌ای که قرار بود حالا از تن من گرم باشد و دارد نگاهم می‌کند. اطرافم را نگاه می‌کنم.  پلاک را نگاه می‌کنم. پلاک یک است. نام کوچه را نگاه می‌کنم. کوچه‌ی آبگان نیست. جلوتر می‌روم. بین حافظ و آبان نیست. اینجا انگار کریمخان زند نیست. نام مغازه هم گالری سنگ تهران نیست. تمام سنگ‌های دنیا بر سرم خراب می‌شوند. لعنتی؛ اینجا اصلا تهران نیست. حالا دلم یک لیوان آب خنک با یک صندلی در پارک لاله می‌خواهد.

یارم

راستش وقتی می‌پرسند کجایی‌ام، می‌خواهم یک چیزهایی بگویم، اما نمی‌گویم. به‌جایش خیلی جدی جدی می‌نشینم و توضیح می‌دهم که یک‌جورهایی تکه تکه‌های ایرانم. ترکیب خونی عجیبی هستم از شیراز و کاشان و قمصر و همدان و ترک و چهارمحال بختیاری و این‌که در تهران بدنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام تا یک سنی. اما حقیقت این است که بیش از بیست سال است دوست داشتم کرد می‌بودم. یا حداقل یک رگ و ریشه‌ای در این بین، از کردها هم می‌داشتم. مردمان خوبی‌اند. خیلی خوب. این مردم یک‌طوری شادند که آدم با شنیدن «کرد»، دلش می‌خواهد برقصد. کردها زیبا هستند. صورت‌هایشان تصویر مجسم قدرت است. بدن‌هایشان. چشمانشان، وای از چشمانشان. زبان شیرینشان که وقتی حرف می‌زنند، من یاد رودخانه می‌افتم. می‌گویند کرد، من یاد کوه می‌افتم. دلم می‌خواهد بروم بدوم در کوه. دشت. کودک که بودم، فکر می‌کردم کوچ نشینان کردند و کردها کوچ‌نشین. از بس کوچ‌نشینان را دوست داشتم. برای همین هم دوست داشتم بروم کرد کوچ‌نشین شوم. پدرم می‌گفت نمی‌توانی، این سبک زندگی سخت است. شاید این عشق به کوچ‌نشینی، از همان رگ استان چهارمحال و بختیاری‌ام آمده باشد. شاید در بین آبا و اجداد سوادجانی‌ام، یکی‌شان با یک لر کوچ نشین وصلت کرده بوده. چه می‌دانم. اما می‌دانم یک روز هم که از عمرم باقی مانده باشد، می‌روم و کوچ‌نشینی می‌کنم. 
در کوه‌ها و حین چوپانی، صدای آهنگ «سیامند و خجی» به گوشم می‌رسد. مردی از دیار کردستان، آن دورها، و پشت بیشه‌ها و صخره‌ها پنهان شده و برایم می‌خواند؛ من کیف می‌کنم. قوچ‌ها را هی می‌کنم. می‌سپارمشان به سگ گله‌ام که نامش ببری‌ست. می‌روم به سمت مرد. نی می‌نوازد. سه‌تار هم. تا خروس‌خوان با سرنا و دهل و کمانچه و نایه می‌نوازد. می‌گویم من شمشال را دوست دارم و او تا خود صبح برایم سرنا و دمبک می‌نوازد؛ نی می‌نوازد و شمشال. عاشق سه‌تارش می‌شوم که در دستگاه شور می‌نوازد. حماسی‌اش هم دیوانه‌ام می‌کند. از چشمانم می‌خواند.
وقت مسابقه است. می‌رویم مسابقه می‌دهیم. مسابقه‌ی سوارکاری. سال‌ها سوارکاری کرده‌ام در واقعیت و اما آن روز، همین‌طور که سوار اسبم از تیره‌ی جاف هستم و می‌تازم و صدای دهل و تنبور می‌شنوم و پوچا، پیر مردهایی که دیگر دندان‌هایشان دیده نمی‌شود من را با دست نشان می‌دهند و قاه قاه می‌خندند. من ناراحت نمی‌شوم. راست می‌گویند. این سوارکاری‌هایی که ما یاد گرفته‌ایم کجا و سواری سوارکاران افسانه‌ای کردها کجا. به خودم قول می‌دهم که ازشان خوب سواری کردن را یاد بگیرم.
بعد همانجا عروسی می‌کنم با همان مرد نوازنده. و هرکس رد می‌شود می‌گوید «پیرۆز بێت». با مردی از دیار کوردستان که به من گفته است «کنیشک؛ گیانکمی؛ چاومی؛ هه‌ناسه‌می». و من همینطوری با همین کلماتش، عاشق چشمانش شده‌ام. مادرش لبخندی زده و زیر گوشم زمزمه کرده که پسرش «خوشناوه و فره شانازی پێ ئه‌که‌م». مَردَم را در آغوشم می‌گیرم و «شاهو» می‌خوانمش. اخم می‌کند و سرش را می‌اندازد پایین که یعنی زشت است این کارها جلوی چشم مردم. اصلا اعتراف می‌کنم که اخمش، حتی غیرتش را هم دوست دارم. و فکر می‌کنم از فردا باید دنبال یک اسم مناسب کوردی برای خودم بگردم. شاید «دلنیا» مثلا. اصلا انتخاب اسم را می‌سپارم به شاهو. وسط عروسی اسلحه‌اش را دستش می‌گیرد و در هوا شلیک می‌کند. خوشحالی‌اش این‌طوریست. دوست دارم خوشحالی‌اش این‌طور باشد. پر سر و صدا باشد. من اصلا همین‌طوری‌اش را دوست دارم. همین‌طوری که خوشحالی‌اش اصیل باشد. از هزاران هزار سال پیش در وجودش باقی مانده باشد. 
زن‌ها لباس‌های چین‌دار بلند زرد و آبی و سبز پوشیده‌اند. مردها پراهن سفید پوشیده‌اند و رویش هم لباس‌های گشاد خاکستری و سفید و کرم و خاکی، با یک کمربند پهن مشکی. تاجی از گل‌های وحشی کوهی دارم. روسری‌ام را دور کمرم بسته‌ام. از آن پولک‌های طلایی هم دارد. خاله‌ی شاهو با دستان خودش این را دوخته. من قرمز پوشیده‌ام و «هه‌ڵپه‌ڕکێ» می‌رقصیم. آنجا می‌فهمم که رقص کوردی فلسفه دارد و هیچ ربطی هم به این لنگ بالا انداختن‌های ناشیانه‌ی ما در میهمانی‌ها ندارد. از شاهو قول می‌گیرم که رقصیدن یادم دهد. او دستم را می‌فشارد. زن‌ها دست‌هاشان را به یکدیگر می‌دهند و رقص پا می‌کنند. دست‌هاشان هم از هم جدا نمی‌شود. دست‌هاشان از مردانشان هم. دستان شاهو هم از دستان من. مردانشان هم می‌رقصند. این است قوم کورد؛ که دست‌هایشان از هم جدا نمی‌شود. ازشان می‌خواهم دست ایران را هم همین‌طوری بگیرند. خوشحالیم. اسلحه‌هامان را رو به آسمان می‌گیریم و شلیک می‌کنیم. خوشحالیِ اصیل می‌کنیم.
شب با اسب به سمت خانه‌ام می‌روم. می‌تازم. فردای عروسی هم می‌روم شیر بز می‌دوشم برای صبحانه. چند مرغ و خروس هم دارم. نان هم می‌پزم با همین دستان خودم در تنور. زندگی‌ام این‌طور ادامه پیدا خواهد کرد. در شهرِ موسیقی و ماد، تا آخر عمر شبانی می‌کنم و شاهو که ماهور دوست دارد، در دل کوه برایم سه‌تار در دستگاه شور می‌نوازد و موسیقی حماسی با تنبور. من هم دف یاد می‌گیرم و برایش می‌رقصم. می‌خواهم این زندگی‌ام را گاز بزنم، از بس خوش‌رنگ است و بوی خوش می‌دهد.

۱۳۹۴ دی ۱۵, سه‌شنبه

هنگ‌درام

روزنامه نگار بود. از وقتى آمد، تا دو سال در فضاهاى روزنامه نگارى كار كرد. يك سال است كه ديگر برايش كار نيست. حالا رفته است و ساز ياد گرفته است. همان سازى كه شبيه بشقاب پرنده است. همان كه صدايش آدم را برمى دارد و با خودش مى برد به عمق چشم هاى آدم هاى دلتنگ. همان كه بايد با دست آرام نوازشش كنى تا برايت حرفِ دل بزند. همان كه آرام آرام در تن نفوذ مى كند، پاها را سست مى كند، استخوان ها را نرم مى كند و آدم را به خواب مى برد؛ بعد دست آدم را مى گيرد و مى برد به دوردست ها. 
او اين ساز را ياد گرفته است. اين روزها روى سنگفرش هاى سرد خيابان هاى پاريس چهار زانو مى نشيند و سازش را مى نوازد. مردم را به دل هايشان دعوت مى كند. مردم هم به پاس، برايش سكه مى ريزند.
بيشتر از وقتى كه روزنامه نگار بود دوستش دارم.

۱۳۹۴ دی ۴, جمعه

کریسمس


روی پنجه‌های پاهایم می‌ایستم. کِش می‌آیم و خودم را دراز می‌کنم. آن‌سوی پنجره‌ی پشت سینک ظرف‌شویی را خوب می‌بینم. آنجایی که نور دارد و صدا. همسایه میهمانی دارد. می‌روم دور خانه چرخ می‌زنم. قلبم تند و تند می‌تپد. بازمی‌گردم به پنجره. دور میز نشسته‌اند. یک مرغ بزرگ بریان گذاشته‌اند جلویشان و ظرف‌هاشان را پر و خالی می‌کنند. تکه نانی از فریزر در می‌آورم و لایش پنیر می‌چپانم. نگاهشان می‌کنم و نانم را گاز می‌زنم. چشمشان می‌افتد به چشمانی که دارند از خانه‌ی روبرویی دزدکی نگاهشان می‌کند. شیر آب را باز می‌کنم، یک قابلمه از جاظرفی برمی‌دارم و تند و تند ادای ظرف شستن در می‌آورم. یک طبقه از آنها بالاترم. دستم را که به قابلمه گیر است بالا می‌آورم، صورتم را به دستم می‌کشم و آستین ژاکتم را بالا می‌دهم. خیالم راحت می‌شود قابلمه‌ام را دیده‌اند. می‌روم دور خانه می‌گردم. سردم که می‌شود، آویزان پنجره‌ی آشپزخانه شده‌ام. یکی دو لیوان برمی‌دارم و می‌شورمشان. حالا دارند کیک می‌خورند. چای درست می‌کنم و دو قاشق شکر تویش می‌ریزم. کنارشان می‌نوشم. حالا با خیال راحت لیوان را می‌شورم. دارند می‌رقصند. پشت ظرف‌شویی تکان تکانی به کمر و باسنم می‌دهم. کنار درخت کریسمس‌شانم. برایم هدیه گذاشته‌اند. برای تک تک اعضای خانواده هدیه گذاشته‌اند. گرمم می‌شود. لبخند می‌زنم. دستم را  که دراز می‌کنم تا هدیه‌ام را بردارم، زن میانسال که دامن قرمز پوشیده، می‌آید و پرده را می‌کشد. ریسه‌های پشت پنجره‌شان چشمک می‌زنند. حالا نشسته‌ام وسط خانه. ماه را می‌بینم که می‌خواهد شیشه را رد کند و بیاید بنشیند کنارم. لای پنجره را برایش باز می‌کنم. سوز به صورتم دست می‌کشد. چهارطاق بازش می‌کنم. سکوت در سرم جیغ می‌کشد. می‌دوم به سمت ماه. خون که به صورتم می‌دود، بر دستان ماه نشسته‌ام. آرام شده‌ام.

۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

سنگ بر قبر می‌گذارم

ساعت از نیمه که می‌گذرد و مغز حال هوشیاری ندارد و خواب هم که خیال آمدن ندارد، می‌زنم خودم را به در و دیوار این دنیای مجازی که از واقعی هم واقعی‌تر است.
امشب اوفتادم بر صفحه‌ی آوازخوانی دوستی دیرین به قدمت بیش از ده سال پیش. سیزده سال پیش. یکی از آهنگ‌هایش را انتخاب کردم و آمد نشست روی همین صندلی و زد زیر آواز. من رفتم کوه‌های گلاب دره. هنوز مانده بود برسیم به گوسفند سرا. اما آن چشمه را رد کرده بودیم. او همین‌طور می‌خواند و می‌خواند. صدایش می‌رفت و خودش را می‌رساند به کوه‌های شمال. عشوه‌ای برای تن کوه می‌آمد و ناز کنان می‌رفت و خودش را می‌رساند به کوه‌های غرب. بین دو بی‌نوای شمال و غرب دامن می‌کشید. می‌رفت و می‌آمد و قله‌ها اوج می‌گرفتند و سینه‌ها کفتری می‌کردند به نشانه‌ی قدرت، به قصد جلب صدا.
حالا صدا از گلاب‌دره بساطش را جمع کرده و آورده به شهر عشاق و از در کوچک آپارتمانی در خیابان بروتاین رد شده، دو طبقه چمدان‌هایش را بالا کشیده و رسیده به خانه‌ای که در تمام عمر سی‌صد ساله‌اش، دیوارهایش تا این حد نیاز نشده بودند. چمدان‌هایش را گذاشت روی نیم‌پله‌ی ورودی و صاحب‌ِ خانه‌ام شد. می‌خواند «دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ/ گریبان غمت را می زند چنگ» که به دلم چنگ می‌افتد.
یادم می‌اوفتد به دخترکی شاد، شیرین، متعلق به همان سال‌های کهنه. هر سه با هم دوستی می‌کردیم. زیبا دوستی می‌کردیم. می‌گردم به دنبالش. نیست. در این صفحه‌ی آبی نیست. می‌گردم دنبال برادرش. هست. جملاتم را در ذهنم می‌سازم. بگویم من فلانی‌ام. دوستِ دخترک. عین همان وقت‌ها. بارها رفته‌ام دم خانه‌شان و همین جمله را گفته‌ام. بیشتر آن اوایل. بعدها خودشان می‌شناختنم. از همان پله‌های تنگ و باریک امام‌زاده قاسم بالا می‌رفتم. می‌رسیدم به دیوار سیمانی و بعد دری که هرچقدر هم رنگش می‌زدند، پلاک رنگ و رو رفته‌ی کج افتاده‌ی بالای سرش حکایت از حال درون در و دیوار می‌کرد. تکه سنگی برمی‌داشتم و می‌کوبیدم روی در فلزی. صدای باز شدن پنجره‌ی کشویی طبقه‌ی سوم می‌آمد و یک نفر سرش را بیرون آورده نیاورده «کیه» را فریاد می‌کشید. من را که می‌دید، کلید را می‌انداخت پایین روی پله‌های معلوم نیست چند صد ساله. من ذوق می‌کردم از این همه انسان اولیه بودن. به شیهه می‌افتادم و پله‌ها را دوان دوان بالا می‌رفتم. خانه‌شان از آن آشیانه‌هایی بود که همیشه یک زنی گِرد شبیه مادر دارد تدارک غذا می‌بیند؛ که مردی شبیه پدر دارد یک گوشه کناری، در یک نیم‌طبقه‌ای زیر شیروانی، تریاک می‌کشد؛ و یک دخترکی، یک پسرکی که دارد تلاش می‌کند نه شبه مادر شود و نه شبه پدر. که پدرش را از نیم‌طبقه و مادرش را از دخمه‌ی مطبخ بکشد بیرون. بزایدشان. به دنیا بیاوردشان. پدرش مرا می‌دید و می‌گفت دخترم چرا هر روز لاغرتر می‌شوی و بعد به همسرش می‌گفت غذای پرقوه و پرگوشت بدهد به من. مادر یک دستش را تکیه می‌داد به زمین و یا علی‌ای می‌گفت و با صدای هنی از جایش بلند می‌شد و می‌رفت سمت آشپزخانه. در چشمانش ترس بی‌آبرویی از کم داشتن گوشت می‌دیدم. می‌گفتم گیاهخوارم. اصلا گوشت چیز لعنتی‌ایست. ترس می‌نشاند در چشم آدم‌ها. بعد می‌رفتم پشت پنجره‌ای که رو به تهران باز بود. شبیه خانه‌ی پدری‌ام در کودکی. من کیف می‌کردم. من تک‌ تک‌شان را دوست داشتم. من پیششان در خانه بودم.
دلم درد می‌گیرد. صفحه‌ی برادر را می‌بندم. می‌دانم. حتما من پیغامی خواهم داد و برادر من را به یاد خواهد آورد و آن دورها، از آن سوی کوه‌های غرب که حالا شرق من‌اند از شادی جیغ خواهد کشید. شماره‌ام را خواهم گذاشت و او هم عین دختری سینی به دست در مراسم خواستگاری، این اعدادِ مرتب را برخواهد داشت و به دست خواهرش خواهد رساند. حواسش هست که در نقل و انتقالات جای اعداد بهم نریزد. که چای لبریز از استکان بیرون نریزد. بعد دخترک من را در یکی از این صفحه‌های سبز، آبی یا بفش رنگ مخصوص تماس‌های مجانی پیدا خواهد کرد و ما از دور برای هم آغوش خواهیم فرستاد. همدیگر را در هوا خواهیم بوسید. بعد از حال هم جویا خواهیم شد. سه جمله حالمان را وصف می‌کند و کافی‌ست. آدم حوصله ندارد این همه سال را نق بزند. یحتمل همین قسمت‌های آخر فیلم هندی‌اش را تعریف خواهد کرد. بعد ولی مجبوریم برویم خاک بکنیم و خاطره از گور بیرون بکشیم. مثل پیرمردهای پارک قیطریه بنشینیم دور میزهای شطرنج و بی‌مهره شاه و وزیر و سربازهای خاک خورده‌مان را تکان دهیم و مرده‌گیمان را به یاد هم بیاوریم. بعد قطعا باید بنشینیم حساب کنیم دقیقا چند وقت است گور به گور شده‌ایم.
آه. نه. من اصلا حوصله ندارم چنگ بیندازم در قبر و خودم را بیرون بکشم. یک سنگ می‌گذارم روی این دیوار آبی روبرو.

۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه

کشتارگاه



در صف فروشگاه ایستاده بودم. باید پول می‌دادم برای خریدهایی که هیچ وقت تمامی ندارند. چند دقیقه قبلش که داشتم گوشت از یخچال برمی‌داشتم، انگار کردم در کشتارگاه می‌خزم. چیزی تکان می‌خورد و صدای مردانه‌ای رو به او می‌کرد و می‌گفت نکن. گاوهایی می دیدم که در فضایی به اندازه‌ی حجمشان زندانی شده‌اند؛ با چراغ‌هایی شبانه روز روشن. برای این که بخورند، پروار شوند، کشته شوند و برسند به ساک من. چیزی تکان می‌خورد و صدای مردانه‌ای می‌گفت هیس، هیس، نکن. بوی خون می‌دادم. بوی قاتل انگار. می‌دانم نمی‌شود گیاهخوار شد. نباید گیاهخوار شد. بدن نیاز دارد به مقداری گوشت. من هم به همان مقدار برداشتم. اما آرام نداشتم. حتی حالا هم از فریزر خانه‌ام می‌ترسم. سردخانه است. دیشب خواب بد زیاد دیدم. چیزی تکان می‌خورد و صدای کودکانه می‌پرسید چرا نکنم.  بعد به موجودی احتمالی حسابم فکر می‌کردم. حساب و کتاب کردم و به این نتیجه رسیدم که در صورت کمبود موجودی، اولین خریدهایی که پس خواهم داد، همین گوشت‌ها باشند. چیزی تکان می‌خورد و صدای مردانه‌ای رو به او گفت مثل همه‌ی آدم‌هایی که اینجایند بایست سر جایت. رویم را برگرداندم. پدری عرب زبان بود که حالا بالاجبار با فرزندش فرانسوی حرف می‌زد. فرزندش پسرکی هفت یا هشت ساله بود. دست می‌زد به محصولاتی که برای دلبری می‌چینند کنار صف‌ها. پدرش می‌گفت نکن. دست نزن. پسر می‌گفت خطرناک نیست که. پدر می‌گفت دست نزن. خواستم رو به پدر کنم و بگویم من اگر این‌طور صاف ایستاده‌ام در صف، بخاطر این است که دارم با تمام توان ناقصم، محاسبات مالی می‌کنم. نمی‌توانم محصولات دلبر را ببینم. دارم به کشتارگاهی که توی ساکم دارم فکر می‌کنم. و بوی خونی که دنیا را برداشته. خواستم بگویم همه‌ی آدم‌های دنیا، یک دنیا ندارند و نباید یک‌جور بایستند. خواستم بگویم اینقدر دست و پای کودکت را نبند. بگذار برود. بگذار بدود. خواستم بگویم من هم‌سن فرزند تو که بودم، تا سالیان سال بعدش، در هیچ صفی بند نشدم. خواستم بگویم چرا احساس زشتِ بد بودن، نرمال نبودن و احساس گناه داشتن را به فرزندت تزریق می‌کنی؟ بد است. چیزی نگفتم. حساب بانکی‌ام مساله‌ای بوجود نیاورد. نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. کشتارگاه را با خودم کشیدم تا مترو و نشستم. خانواده‌ای سه نفره وارد شدند. مادری دیدم مهربان. پسرکی دیدم خندان. اما پدر. می‌خواستند سه ایستگاه بعد پیاده شوند. مادر و پدر قصد نشستن نداشتند.  پسرک اما دنبال صندلی می‌گشت. نزدیک‌ترین صندلی به مادر و پدرش، جای کنار من بود. وسایلم را کمی جمع و جور کردم. فرانسوی نبودند. انگلیسی زبان هم نبودند. فارسی زبان هم نبودند. عرب زبان هم نبودند که بگویم تفضل مثلا. به زبان اشاره ایمان آوردم. صندلی را باز کردم تا پسرک بنشیند. مادر خوشحال شد. پدر اعتراض کرد که الان پیاده می‌شویم. بوی خون به مشامم رسید. در ساک را کمی محکم‌تر بستم. بوی پنیر خوشمزه با بوی گند توی هوا پیچید. پسرک می‌پرسید کی پیاده می‌شویم. گاوها باید تکان نخورند و بخورند و تند و تند شیر بدهند تا من حالا با پنیر مورد علاقه‌ام واگن مترو را به گند بکشم. عجب انتقامی می‌گیرند.  پدر بی‌حوصله دستش را توی هوا چرخاند. مادر اما رفت سمت نقشه و به فرزندش نشان داد کجا. رسیدند به ایستگاهشان. پسرک مثل فنری از جا در رفته پرید سمت در که دکمه را فشار دهد و خودش بازش کند. مادر پشتش ایستاده بود. می‌گفت محکم‌تر فشار بده. پدر چهره‌اش در هم رفت. باز دستش را در هوا جاری کرد. از پایین به بالا. یک نیم‌دایره در هوا کشید. آن‌طوری که می‌خواهیم به گوسفندان بگوییم هرّی. پسرک این‌ها را ندید. شاد بود و می‌خندید از این که در را خودش باز کرده. مادر خوشحال بود از این که فرزندش در را خودش باز کرده. اما پسرک یک روزی این چیزها را خواهد دید. یک روزی که مثلا دارد دنبال خودش کشتارگاه می‌کشد.