بانوی میانسال صورتیپوش، ساعت یازده شب، با ظرفی بزرگ، پر از سیبزمینی سرخ کرده وارد مترو میشود. بوی سیبزمینیهایش تمام واگن را برمیدارد. دستش را هی توی ظرف میکند و هی خلال درمیآورد و هی توی دهانش میگذارد. دقایقی بعد، دخترکی هفده هجده ساله که کمی آنطرفتر نشسته، رو به زن میانسال میگوید «نوش جان». زن صورتی خلال دیگری توی دهانش میگذارد و میگوید که «نتوانسته جلوی هوسش را بگیرد». دخترک میگوید که «حق دارد». چند نفر میخندند. زن میانسال و دخترک هم. بانویی از چند ردیف انطرفتر، گردنش را جلو میکشد و رو به دخترک و زن صورتی، از برنامهی تلویزیونیای که دربارهی هوس غذایی دیده، حرف میزند. زن صورتی خلال دیگری توی دهانش میگذارد و از بیارزشی زندگی میگوید. میگوید «دیر یا زود میمیریم». میگوید «آدم باید اگر نیمه شب هوس سیبزمینی کرد، همان وقت سیبزمینی بخورد». راست میگوید. فکر میکنم تمام واگن از خوراکی خوردن او خوشحالند اما بوی سیبزمینیاش زیر دلم میزند و حالم را بهم. دوست داشتم این چیزهای بو دار را توی خانهاش میخورد. حالا تمام واگن دارند در مورد هوس و سن و زندگی و عمر و مرگ حرف میزنند و این زن صورتی حتی یک بفرما هم به دیگران نمیزند. فکر میکنم او هیچ بویی نه از هوس، نه از عمر کوتاه و نه از مرگ نبرده است که اگر برده بود، نه حال من را با بوی گند سیبزمینی ماسیدهی نیمه شبش بهم میزد و نه هوس جویدن یک خلال را بر دل تمام ساکنین واگن مترو میگذاشت.
۱۳۹۶ شهریور ۲۵, شنبه
۱۳۹۶ شهریور ۲۲, چهارشنبه
هوای خوب
از صبح هوا خوب است. راه افتادهام توی خیابان. که رسیدگی کنم به کارهای عادی مسخره. کارهای خیلی عادیای که انجام دادنشان در هوای بد، امکانپذیر نیست. مثل رفتن به ادارهی پلیس، ادراهی کار و خریدن تخممرغ. امروز توی ادارهی پلیس لبخند زدم! حتی توی ادارهی کار هم به مزه ریختنهای حال بهمزن تکراری و نگاههای منزجرکنندهی مردان پشت پیشخوان، لبخند زدم. اصلا هوا انقدر خوب است که هوس میکنم دوباره عاشق شوم. زیر نمنم باران. گوشی تلفن را در میآورم و مینویسم سلام. توی کتابخانه است و مشغول کار روی مقالهی کنفرانسش. میگوید همین روزها باید ارايهاش دهد. من دارم لبخند میزنم و زیر بارانی که حالا دارد کمی تندتر میبارد، دنبال اتوبوس میگردم. از تابستانم میپرسد و اینکه چگونه گذشت. میگویم خوب بود و پر از سفر. میرسم به مغازه.از اینکه تایپ فارسی برایش سخت است و اما تایپ انگلیسی و آلمانی و فرانسه، راحتتر، میگوید. میروم تخممرغ بردارم. یک چیزی از فلسفهی اپیکوری مینویسد که به تعداد سیگار کشیدن هم ربط دارد. من اما فلسفهی اپیکور را آنطوری ندیده بودم. فکر میکنم قفسهی تخممرغها کجای این مغازهی درندشت بود. ترازویی به چشمم میخورد. باید برش دارم و ببرمش و خودم را وزن کنم. هی خودم را وزن کنم. دوست دارم خودم را وزن کنم. هی توی خانههای مردم خودم را وزن میکنم. برایش مینویسم آمدم تخممرغ بخرم، ترازو خریدم. خودم به خودم نخودی میخندم. فکر میکنم حرف زدن از این چیزهای بیاهمیت، برای کسی که دارد روی فلان مقالهی فلسفی فلان کنفرانس کار میکند، خیلی مضحک باشد. دو ساعت است داریم چرندیات میگوییم و من حالا دیگر دستمال توالت و کیسهزباله را هم زدهام زیر بغلم. یکهو وجدانم معذب میشود. مینویسم برو سر درست، من بیکارم و قدمزنان دستمال توالت به بغل، زیر باران و توی اتوبوسها؛ تو باید آن خطوط را فردا پسفردا تحویل دهی. فکر میکنم باران هم تندتر شده و دیگر عاشقانه نیست. تلفن آدم خیس میشود. و اینکه عاشق شدن تا همین حد و حدود بس است دیگر. وجدانم بیشتر درد میگیرد وقتی میگوید: راست میگویی و باید بروم سر درس و کارم. خداحافظیمان طول میکشد. درست مثل خداحافظیهای دم در. ریز میخندم. فکر میکنم زیر باران عاشق شده و دلش نمیآید خداحافظی کند. دردم بیشتر میشود. رسیدهام خانه. ترازو را از جعبه در میآورم و میپرم رویش. شدهام پنجاه و یک کیلو و سیصد گرم. میترسم. ولی هیچکاری از دستم برای وزنم برنمیآید. خودش دارد هی کم میشود. هی کم میشود. یک روزی تمام تنم از این آتش، ذوب میشود و میرود پی کارش. کاش این باران دوباره وارش شود که بروم بدوم تا از این سوزش توی سینهام خلاص شوم. اصلا نمیدانم هوا چطوری باشد بهتر است. من اصلا هیچ چیز نمیدانم.
۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه
بیخاصیت
میگویند در طول تاریخ ژنهامان صلاح شده است. میگویند آدمهای ضعیف، بیماری گرفته و مردهاند. اینها را میگویند، اما یک چیزهای دیگر را ندیدم جایی گفته باشند. ندیدم کسی جایی بگوید خوبهایمان در جنگ جان دادند. خوبهای جنگنده. که این خوبها، میتوانستهاند پیش از مرگ، شیرهی وجودشان را به زمین هدیه کرده باشند. از بیخاصیتهای ژن مقاومدار به بیماری هم ندیدهام جایی نوشته باشند. ندیدم کسی جایی بگوید که حالا زمینِ انسان شده است پر از ژنمقاوم به بیمارانی که یا فرزند جنگجویانند یا فرزند بیخاصیتان. یعنی حالا دیگر بدنهامان حالشان خوب است، اگر ژنهامان جهش نکنند و به خود از درون خوری نیفتند. که خب برای آن هم «خدایان سپیدپوش» داریم. و از دو دسته خارج نیستیم. شدهایم آدمهایی که میجنگند و آنها که خاصیت خاصی ندارند. و منطقا با اکثریت قاطع بیخاصیت ژن مقاوم داران. خب دیگر جنگِ امروز هم مثل جنگ دیروز نیست که آدم خنجر و نیزه دستش بگیرد و برود بدود وسط میدان رزم. باید یک چیز دیگری پیدا کرد. مثلا یکی از این چیزها مبارزه با تمدن است. جنگ منفعل است انگار، بجای اینکه جنگ فعال باشد. آدمها در این جنگ، نمیمیرند. اما انقدر مشغول بالا آوردن از بوی تعفن مدرنیته میشوند که مثلشان را تولید نکنند. اینها منطقا کماند. اینها دنیا را به مرور ترک میکنند. زندگیشان هم یک زنده به گوری خاصیست. جلوی چشمانشان هی شکمهایی بر میآیند و دو پایی بیرون میافتد و زندگیهایی که مطلق خلاصه میشود در سگدو زدن برای داشتن. داشتن چیزهای مدرنتر. ساختن زندگی مدرنتر که به وضوح هویتش با همان بیخاصیتی گره خورده. ندیدم کسی جایی نوشته باشد دنیا را دارد بیخاصیتی برمیدارد. برداشته. برداشته.
۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه
بوی بهشت
صبح است و من هنوز توی گودیهای تشک فرو رفتهام. توی چارچوب در ایستاده و میگوید "خب، من رفتم، خداحافظ". مینشینم. میگویم بیا. میآید. سرم را میکنم تو کتابهای بالای تخت که یعنی مشغولم. میگویم بنشین کنارم. مینشیند. میگویم دست راستت را حلقه کن دور شانههایم. حلقه میکند. گرمای بازوانش مینشیند روی تن عریانم. چشمانم به کتابهاست. صورتم را کج جلوی لبانش میبرم و میگویم گونهام را ببوس. لبان دانش را میچسباند به لپم. میگویم حالا بگو "خب، من رفتم، خداحافظ". میخندد. دلم غنج میرود. آرام میرود سمت در. بلند میشوم و به دنبالش میدوم. کتان کرم پوشیده با پیراهن سبز. کفش سورمهای با حاشیهی سفیدش را از تو جاکفشی بیرون میکشد و بیحوصله به پایش میکند. فکر میکنم باید پیراهنش سورمهای باشد. بدو میروم و از کشوی لباسهایش، پیراهن سفید بیرون میآورم. میگویم این را بپوش. انگار بلند فکر کرده بودم که حالامیگوید این کجایش سورمهایست؟ هر دو میخندیم. پیراهن سبزش را در میآورد. تن برهنهاش را میبینم و کیف میکنم. دستم را دراز میکنم که یعنی آویزانش کند به من. حالا سفید پوشیده. دست میکشم روی شانههایش و چینهای پیراهن را صاف میکنم. چشمانم قربان صدقهاش میروند. لبانش را میبوسم و میگویم مراقب خودت باش. میگوید خداحافظ. من نمیگویم خداحافظ. اینکه خدا حافظش باشد را دوست دارم. اما خداحافظی را دوست ندارم. در را پشت سرش میبندم. قهوهام را میریزم. میآیم روی تخت و دوباره فرو میروم توی گودیها. گودیهای سمت او. بازوانم را میآورم تا روی بینیام و بو میکشم. طعم تنش را میدهم. میخواهم خودم را گاز بگیرم و در گلویم فرو روم. باز تا شب که بازگردد، تمام تن و بدنم را بو خواهم کشید. نمیدانم کجای شهر است. نمیدانم رفته چکار کند. تنها میدانم تنم بویش را میدهد و خوب است. تنم بوی بهشت میدهد.
۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه
خودکار و مو
موهای تابدارش دور گردنش ریخته بود و
خودکارش را در هوا تکان میداد به نقطهی نامعلومی اشاره میکرد. در هوا مینوشت و حرف میزد. من خیره به لبانش بودم و گوشهایم را به صدای دلنشینش سپرده
بودم وقتی از حالم میپرسید. به خطوط کنار لبانش نگاه میکردم و سرم را به
علامت تایید تکان تکان میدادم. گفت خودکارت را بده تا روی کارت برایت
بنویسم. به کارت خیره شدم. وسط حرفهایش برایم از کارت گفته بود. نقاشیِ زنیست که میرقصد و پنج دست دارد. گفت خودکارش را کرده لای موهایش. راست میگفت. موهایش دیگر دور گردنش
نبودند. برایم روی کارت نوشت «اردیبهشت ۹۶، برای تو که حالت خوب شود». بعد رفت با دوستانش حرف بزند. کارم این شد که تا شب، پشت سرش بایستم و به خودکاری
که به درون گوجهای موهایش فرو رفته بود نگاه کنم. که ببینم چطور آنجا ثابت
ایستاده. موهایش با خودکار، همانجا ماندد تا آخر شب. حالا دو روز است از صبح که
بیدار میشوم، موهایم را گوجهای میکنم بالای سرم و با دست همانجا نگهشان میدارم.
بعد دستپاچه دنبال خودکار میگردم. پیدایش که میکنم، فرو میکنمش لای موهایم. دو دقیقه
بعد باز میشوند. میریزند پایین و خودکار هم تق میافتد روی زمین. کارم تا شب
همین است که هی موهایم را با خودکار ببندم و آنها هم بریزند پایین و خودکار هم تق بیفتد روی زمین. شاید ایراد از خودکار باشد. فردا یکی دیگر را امتحان خواهم کرد. همان آبی نازک را.
۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه
نان
یک نانوا هم هست در شهر "کَله"، شمالِ شمالِ فرانسه، که دیروز از مردم سند اثبات رای دادنشان را میگرفته و بهجایش بهشان یک عدد نان مجانی میداده. "نان". هفتاد درصد ساکنین کله رای داده/دادند و دور اول و دوم، انتخاب اولشان همین نمایندهی "راست پیشانیها" بوده. کله هم همان شهریست که شهره است. که روح و روان مهاجران خانه به دوشِ در راهماندهای که صرفا میخواهند از آن شهر عبور کنند را "مثله" و آواره میکند. مهاجرانی که همهچیز باختهاند و بیشتر و بیشتر هم میبازند و میبازند تا آنجا که برای سیر کردن شکمشان، چشمشان به کنسروهای اهدایی تاریخ مصرف گذشته میماند. کابوس است این شهر. من اینجا در این سکوت مرگبار خانهام نشسته بودم و مرد نانوا را میدیدم و فریاد میکشیدم نان حرمت دارد آقا؛ نکن. اما نانوا خوشحال بود؛ نان مجانی میداد.
۱۳۹۶ اردیبهشت ۶, چهارشنبه
مسافر کشی
"همراه گفت عشقی چیزی پیدا کن.
یادم افتاد یک بار هم با سحر ماشین بابا را برداشتیم که برویم تفریح. گفتیم تفریح و رفتیم مسافرکشی. مسافر زدیم از تجریش به ونک؛ از ونک به فاطمی؛ ماشین بابا برچسب طرح ترافیک هم داشت. بعد از فاطمی هم رفتیم میدان ولیعصر. از میدان ولیعصر هم رفتیم به فاطمی. بعد هم دوباره تا ونک و میدان محسنی. من توی آینه، زل میزدم توی چشمان مسافرها. فکر میکردم مردَم را بینشان پیدا میکنم حتما. خیلی هم تصادفی. فکر میکردم میفهمند مسافرکش نیستم و توی آن شیشهایِ معجزهآسا، در چشمانشان دنبال چیزی میگردم؛ و نه در جیبشان. نشد. عشق را آن روز پیدا نکردم. آدمها وقت پیاده شدن، یکبند توی جیبشان دنبال یک چیزی میگشتند.
آخر سر هم پولها را با سحر برداشتیم و رفتیم بستنی خوردیم. آن روزها فکر میکردم مرد قد بلندِ دست گندهی بستنی فروش سر کوچهمان را هم دوست دارم. اما وقتی دایرهایهای بستنی را میگذاشت توی نان قیفی و میداد دستمان ، سحر با آرنجش سقلمهای زد و گفت مرمر، باور کن در چشمانش چیزی جز بستنی نیست. راست میگفت.ٰ باور کردم. در چشمان آن مرد چیزی جز حلبیهای پر از بستنی با طعم قهوه و پسته و نهایتا هویجهایی که توی مخلوطکن خورد و با شیر یا بستنی سنتی مخلوط میشدند، چیزی نبود. بعدش رفتیم کافیشاپ ریرا. فکر میکردم چقدر تلاش کردهام و برای پیدا کردنش مسافر هم زدهام. ریرا هم رفتهام. بستنی هم خوردهام.
یادم میآید آن روز با خودم گفتم آدم عاشق که بستنی فروش نمیشود. مسافر هم نمیشود. تو مسافرکش هم که بشوی، مسافر را باید پیادهاش کنی که برود. نمیتوانی التماسش کنی و بگویی بمان، بمان. بگذار پولش را بدهد و برود. بگذار برود. فوقش بعدش میروی و بستنیات را میخوری.
آمدم به امروز به دوست گفتم تصمیمم را گرفتهام. آخرش میروم دنبال مسافرکشی. مدرک تحصیلی را هم میگیرم و میگذارمش پشت در خانهی پدری. که همه خوشحال باشند. میروم پی مردم که شغلش عاشق پیشگیست و به جیبش و کیف پولش فکر نمیکند. در آینهای، در حال خرید بستنی قیفیای، چیزی، جایی، بالاخره پیدایش میشود و با هم میرویم دنبال مسافرکشی و تمام مسافرها را با هم پیاده کنیم. بعدش با هم میرویم و بستنی میخوریم."
از رمانی که دارم مینویسم و بینام است هنوز. شاید هم ننویسمش و بروم بستنیای، چیزی بخورم. شاید کنار تمام دیگر نوشتههایم که میبرمشان به گور.
یادم افتاد یک بار هم با سحر ماشین بابا را برداشتیم که برویم تفریح. گفتیم تفریح و رفتیم مسافرکشی. مسافر زدیم از تجریش به ونک؛ از ونک به فاطمی؛ ماشین بابا برچسب طرح ترافیک هم داشت. بعد از فاطمی هم رفتیم میدان ولیعصر. از میدان ولیعصر هم رفتیم به فاطمی. بعد هم دوباره تا ونک و میدان محسنی. من توی آینه، زل میزدم توی چشمان مسافرها. فکر میکردم مردَم را بینشان پیدا میکنم حتما. خیلی هم تصادفی. فکر میکردم میفهمند مسافرکش نیستم و توی آن شیشهایِ معجزهآسا، در چشمانشان دنبال چیزی میگردم؛ و نه در جیبشان. نشد. عشق را آن روز پیدا نکردم. آدمها وقت پیاده شدن، یکبند توی جیبشان دنبال یک چیزی میگشتند.
آخر سر هم پولها را با سحر برداشتیم و رفتیم بستنی خوردیم. آن روزها فکر میکردم مرد قد بلندِ دست گندهی بستنی فروش سر کوچهمان را هم دوست دارم. اما وقتی دایرهایهای بستنی را میگذاشت توی نان قیفی و میداد دستمان ، سحر با آرنجش سقلمهای زد و گفت مرمر، باور کن در چشمانش چیزی جز بستنی نیست. راست میگفت.ٰ باور کردم. در چشمان آن مرد چیزی جز حلبیهای پر از بستنی با طعم قهوه و پسته و نهایتا هویجهایی که توی مخلوطکن خورد و با شیر یا بستنی سنتی مخلوط میشدند، چیزی نبود. بعدش رفتیم کافیشاپ ریرا. فکر میکردم چقدر تلاش کردهام و برای پیدا کردنش مسافر هم زدهام. ریرا هم رفتهام. بستنی هم خوردهام.
یادم میآید آن روز با خودم گفتم آدم عاشق که بستنی فروش نمیشود. مسافر هم نمیشود. تو مسافرکش هم که بشوی، مسافر را باید پیادهاش کنی که برود. نمیتوانی التماسش کنی و بگویی بمان، بمان. بگذار پولش را بدهد و برود. بگذار برود. فوقش بعدش میروی و بستنیات را میخوری.
آمدم به امروز به دوست گفتم تصمیمم را گرفتهام. آخرش میروم دنبال مسافرکشی. مدرک تحصیلی را هم میگیرم و میگذارمش پشت در خانهی پدری. که همه خوشحال باشند. میروم پی مردم که شغلش عاشق پیشگیست و به جیبش و کیف پولش فکر نمیکند. در آینهای، در حال خرید بستنی قیفیای، چیزی، جایی، بالاخره پیدایش میشود و با هم میرویم دنبال مسافرکشی و تمام مسافرها را با هم پیاده کنیم. بعدش با هم میرویم و بستنی میخوریم."
از رمانی که دارم مینویسم و بینام است هنوز. شاید هم ننویسمش و بروم بستنیای، چیزی بخورم. شاید کنار تمام دیگر نوشتههایم که میبرمشان به گور.
۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه
کاغذ خالی پیرمرد
طعم هوا گس بود. نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. هر از چند گاهی نسیم خنکی میوزید و دستانش را از لای تار بود لباسهایم رد میکرد و لرزشی روی اندامم میانداخت و من هم خودم را در خودم جمع میکردم. رسیدم به ادارهی پست تا نامهام را تمبر کنم و بفرستمش به آدرس ادارهای در همان حوالی. کمکم گرم میشدم و از لرزشهایم کاسته میشد. زنی جلو آمد و خودکار و کاغذی نشانم داد و گفت دخترم بیا و برایم بنویس هزار و هفتصد و هفتاد یورو. بانوی سالمندی بود از دیار سوریه. به پلکهای افتادهاش نگاه کردم و روی کاغذ جلوی هزار و هفتصد و هفتاد یورویی که به عدد نوشته بود، به حروف نوشتم هزار و هفتصد و هفتاد یورو. مردش کنارش بود. پیرمردی که شانههایش جلو افتاده و بود و خم داشت. کاغذش را پیش کشید و گفت بیا و برایم این جاهای خالی را پر کن و رقمش را هم بنویس دو هزار یورو. حالا دیگر گرم شده بودم و مهربان. نوک خودکار به کاغذِ خالی رسیده و نرسیده زن جیغ کشید. گفت باید خودش بنویسد، تو فقط به حروف بنویس. مرد را نگاه کردم. گفت همه را بنویس. زن را نگاه کردم. داد میزد و میگفت مزاحم مردم نشو. دو هزار یورو را به حروف نوشتم و به زن اشارهای کردم و آرام گفتم برایم مزاحمتی نیست. برآشفت. انگار یک جایی از وجودش درد میکرد. گفت باید روی پاهای خودش بایستد. گفت ما بلد نیستیم به فرانسوی، به حروف بنویسیم اما عدد را که بلد است بنویسد دیگر. نگاهشان میکردم و منتظر بودم تا تصمیمشان را بگیرند. که برای میزان نقش من در زندگیشان تصمیم بگیرند. پیرمرد کارت بانکیاش را جلوی صورتم گرفت و گفت بیا و این اعداد را بنویس روی کاغذ. زن محکم کوبید روی دست مرد و به زبان زیبای عربی سرش داد کشید. فکر کردم دوست داشتم یک نفر به زبان عربی با لهجهی سوریهای بر سرم داد میکشد تا من در سرم برقصم. اما حالا اینجا یک نفر داشت بر سر یک نفر دیگر داد میکشید و من مخلوطی شده بودم از نفرت از فلاکت و خسته از دنیای مدرن و عطش کمک و ناگزیری از بیخاصیتتر بودن از هر چیز بیخاصیتی در دنیا و هزار چیز دیگر و کمی هم شیرین، از شنیدن این کلام دلنشین. پیرمرد با التماس نگاهم کرد و کاغذ را برای هزارمینبار نشان داد. حالا دیگر انتهای ابروهایش به پایین کشیده شده بود و گفت دم گیشه برایم پرش نمیکنند. زن برید انگار. دستش را در هوا تکان داد و زیر لبی چیزی گفت و من و پیرمرد را رها کرد و از در بیرون رفت. یک صدای شکستنی از درونم شنیدم. انگار یک چیزی در یک جایی از من هنوز سالم مانده بوده، که هنوز نشکسته بوده، که دیگر شکست. خط نگاهم را از هر کجا که بود برداشتم و چسباندم به موزاییک کنار کفشهای پیرمرد. خودکار را گذاشتم روی میز و از در بیرون آمدم. دو قدم جلو رفتم و رویم را برگرداندم به دری که اگر دوباره از آن رد میشدم، رد میشدم که عددها را روی کاغذ خالی پیرمرد بنویسم. اما چشمان زن، پلکهای افتادهاش، آمده بود نشسته بود درست روی جای پای همین دو قدم. قدمهای لرزانی که به امکان و لزوم روی پای خود ایستادن در کهنسالی فکر میکردند. به دوباره از اول شروع کردن از پیری. برای سومینبار که رویم را به سمت در برگرداندم، دیگر باد سرد افتاده بود به جانم. آرام آرام تنم را و دلم را که هنوز دلش میخواست عدد بنویسد را در راهم کشیدم تا خانه.
۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه
استایلیست
دو یا سه ماهی میشود که یک کار پیدا
کردهام. کارم این است که بعد از ظهرها میروم و دم در خروجی متروها میایستم و یک
مجلهای پخش میکنم به اسم استایلیست. مجلهایست که فکر میکنم برای احمقها باشد.
سالهاست اینجا و در این کشور پخش میشود و زیاد هم دیدهامش. چندباری هم برش داشتهام
و ورقش هم زدهام. بیشتر، آن وقتهایی که هنوز زبان بلد نبودم و میخواستم به هر
جانکندنی هست، از بین این همه خط و جمله و کلمه، یک کلمهی آشنایی چیزی در
بیاورم. آنوقتها که فکر میکردم خارج جای فلسفیایست و همهی نوشتههایش خواندن
دارد. بعدتر که زبان را آموختم، فهمیدم از این خبرها نیست. حالا دارم خودم این را
پخش میکنم. هر بار، چیزی نزدیک به هزار و پانصد نسخه، آن هم طی دو ساعت و نیم. هر
بار هم زمانی که دارم مجلهها را تحویل میگیرم، وحشت برم میدارد که قرار است دو
ساعت و نیم، هزار و پانصد احمق از روبرویم رد شوند و من بهشان لبخند بزنم و آنها
هم به من لبخند بزنند. یک سلام و علیکی هم شاید بکنیم و بعد من صفحاتی پر از
خزعبلات را تقدیمشان کنم. اما درست با اولین مجلهای که در دستان یک نفر قرار میدهم،
حال و هوایم عوض میشود. میروم به دنیایی که انگار روی زمین نیست. انگار یک جای
غریبی باشد. آدمها لبخند میزنند و استایلیست را از من میگیرند. این لبخندشان را
دوست دارم. میخواهم ببوسمشان. دیدن دخترکان زیبا با موهای لخت شلخته ریخته دور
شانههایشان و شالگردنی از پشم پیچیده دورشان، حالم را خوب میکند. نگاه که میکنم،
میبینم چشمان مردان از تبار افریقا، از چشمان تمام مردم دنیا مهربانترند. هر از
چند گاهی مرد مهربان فرانسویای جلویم میآید و میگوید «این مجله را دوست ندارم،
برای مردها هم نیست، اما یک نسخهاش را میگیرم بلکه زودتر کارت تمام شود به خانهات
بازگردی». همین چند هفته پیش بود که هوا منفی هشت درجه بود و دو ساعت از ایستادنم
جلوی این دهانهی مترو ایستاده بود که مرد چنین گفت. میخواهم این آدمها را در
آغوش بکشم. آن روز یخ کرده بودم و خم به ابرو نمیآوردم. دهانم تکان نمیخورد. حتی
برای لبخند زدن به مرد. انگشتان پاهایم را دیگر حس نمیکردم. تمام امیدم این بود
که یک دستگاه مترو از راه برسد و درهایش باز شود و مردم بیرون بیایند و باد، گرمای
تنشان را به من برساند. مثل بادهای گرم اهواز.
تا این دو ساعت و نیم تمام نشود،
سیگار هم نمیشود کشید. هر چند وقت یکبار یک نفر هست که تیکه داده است به دیواری،
میلهای، چیزی، اطراف همین دهانهی آتشفشان و دارد سیگار دود میکند. میروم کنارش
میایستم و تکیه میدهم به همان دیواری، میلهای، چیزی و ریههایم را از دود دست
دوم سیگارش پر میکنم. آخرهایش خسته میشوم. توی مغزم تیر میکشد. امان از آن یک
ربع آخرش. سردم شده است و از درون دارم میلرزم و زیر زبانی فحش را دارم میکشم به
زمین و زمان. دیگر از روی گشادهام خبری نیست. دیگر مثل یک ساعت اولش در حال بلند
فریاد زدن اسم استایلیست نیستم. حالا دیگر یک گوشهای ساکت ایستادهام و تنها مجله
را در یک حالتی گرفتهام که مردم ببینندش و اگر میخواهندش، بگیرنش. بعد به سمتم که میآیند و دستشان را
دراز که میکنند برای گرفتن مجله، عین سگ اهلی گرسنهای میشوم که صاحبش برایش یک
تکه گوشت لخم آورده. بعضیها هم میآیند سمتم و من فکر میکنم میخواهند مجله
بگیرند و ذوقمرگ میشوم، اما تنها لبخندی میزنند و از کنارم رد میشوند و میروند.
این موقعهاست که دوباره همان سگ اهلی گرسنهام، اما انگار که صاحبم در دست راستش
گوشت داشته باشد و نصیب من، تنها یک نوازش خشک و خالی با دست چپش باشد و بعد هم راهش را بکشد و
برود.
حال و روز متغییر من در این دو ساعت و
نیم، تمام چیزی نیست که اتفاق میافتد. هربار یک نفر، یک ماجرا میآید جلویم میایستد
و برایم قصه میشود. یکبار پسری آمد و گفت اگر برای حقوق گرفتن،
باید تمام این هزار و خوردهای نسخه را تمام کنم، چند نسخهای را ازم بگیرد و چند
ایستگاه آنطرفتر دورشان بیاندازد. گفتم بله باید تمامشان کنم. آمد چند نسخه
بگیرد که گفتم بگذار صادقانه بگویم، نه، هیچ اجباری در به پایان رساندن اینها
نیست. به چشمانم زل زد و پرسید اهل کجایی. گفتم ایرانزمین. گفت دوست پسری داشتم
که ایرانی بود و بعد هم چند کلمه فارسی گفت. خودش با خودش ذوق کرد و گفت سکسش خیلی
خوب بود و دستش را چند بار از مچ، به بالا و پایین تکان داد که یعنی اووف و چه خوب.
من داد زدم استایلیست. یکبار هم زنی آمد جلو و پرسید ابروهایم را کجا برمیدارم و
هی دست کشید روی ابروهایش و گفت میخواهم مثل مال تو باشند. گفتم جایی برشان نمیدارم، خودم این کار را میکنم. گفت ابروهای من را هم برمیداری؟ ابروهایش
کمانی بود و امکان نداشت هشتی شود. گفتم بله و پول هم میگیرم. ایستاد باز هم به
حرف زدن. بعدتر فهمیدم که چیزی نمیخواهد و ابرو برداشتن هم نمیخواهد و این که،
این خانم، آقاست. باز هم نمیدانستم
باید چه کنم. داد زدم استایلیست. اصلا یاد گرفتم هربار که نمیدانم چه کنم، داد
بزنم استایلیست. وقتی کارم تمام میشود، سرم خم میآفتد روی گردنم و همانجا هست تا برسم به خانه. میخزم زیر پتو تا گرم شوم. فکر میکنم با زندگیام چه کنم. نمیدانم. از زیر پتو صدای خفهای بلند میشود. استایلیست.
۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه
دقایق آغازین نوزده اسفند
چند وقتیست روزگار یک طوری شده است و به یک منوالی پیش میرود
که هرگز پیش از این نبوده است. سرعتش بالاست. انگار که بر اسبی بیزین نشسته باشم
و سینهام را چسبانده باشم به یالهایش، پاهایم را قفل کرده باشم تا زیر شکمش و
دستانم را دور گردنش. در کوه و دشت برم داشته باشد و تازان در حال بردنم باشد. پلکهایم،
تخم چشمهایم را از باد امان کرده باشند اما نه کامل و خطی از اشک از منتها الیه
چشمهایم جاری شده باشد و تا شقیقههایم کش آمده باشد. اینطور که چشمانم بسته
ماندهاند، دیگر چیزی نمیبینم که بتوانم به خاطر بسپارمش. بعد این لحظههای زیبا،
این بوی درختان نارنج اطراف جاده را که نسیم تا زیر بینیام میآورد، این شرههای
اقاقیای بنفشی که از آن نیمچه دریچهی باز چشمانم میبینم، این برگهای بیدهای
مجنون که لا به لای موهایم گیر میکنند و بعد به سفر میروند، آن خیسی انارهای دان
شده را، این بوی دریا را و آن طعم کوهها را و هزاران هزار زیبایی دیگر در مسیرم، در
خاطرم نمیمانند. امروز که نوزده روز از اسفند، ماه سوم زمستان هزار و سیصد و نود و
پنج گذشته است، تصمیم گرفتم از تمام طعمهایی که میچشم، از تمام بوهایی که به
مشامم میرسد، و از تمام چیزهایی که با چشمان نیمه بازم میبینم، و از تمام
صداهایی که میشنوم، از تمام لطافتهایی که برشان دست میکشم، بنویسم.
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
مرغ آمین
دارم قدم میزنم که برای اولینبار در زندگیام، مغازهی طلا فروشی میبینم. اینکه میگویم میبینم، یعنی این که جدی جدی میبینم. درش را باز میکنم و میدوم تو. میدوم تا وسط مغازه. مرد سلام میکند. من سلام میکنم. میپرسم که آیا بین این خنزر پنزرهایش، مرغ آمین هم دارد؟ با همان زنجیر و همان دانههای آبی. همان دانههای آبی که نمیدانم چرا مرا یاد دانههای زرد-سبز تسبیح پدر میاندازد. همان که سنگش یکطوری بود که بعد از کمی نور گرفتن، تا مدتی در تاریکی هم نور میداد. مرد نگاهم میکند و انگار سعی میکند با آوای غریبی مرغ آمین را تکرار کند. در مرغ آمینش سوال دارد. با تعجب میپرسم واقعا نمیداند مرغ آمین چیست؟ بعد برایش توضیح میدهم همان مرغ افسانهای که نیما یوشیج هم برایش شعر گفته. همان که هر دعایی را که سر راهش ببیند مستجاب میکند. میبینم که نمیشناسد. میگویم که مرغش روی قفس چسبیده است. یک جاییست که نمیدانی آزاد است یا در حبس. نمیدانی خودت در کجای زنجیری و در زنجیرِ کجایی. همان مرغی که میگوید «رها شد بندش از هر بند؛ زنجیری که بر پا بود». مرد سرش را خم میکند و حالم را میپرسد. میگویم ممنون، خوبم و ادامه میدهم که بابا جان، همان که فرهاد دو بار دادش به شهرزاد. همان که وقتی برای بار دوم داشت دور گردن شهرزاد میانداختش، من بغض کردم. مرد بهت زده نگاهم میکند. صندلیای جلو میکشد و اشاره میکند که بنشینم. دستم را به عصبانیت در هوا تکان میدهم و میگویم آمدهام مرغ آمین بخرم، پارک که نیامدهام. میدود پشت مغازه و با لیوانی از آب خنک بازمیگردد. قطرات آب روی جدارهی خارجی لیوان نشستهاند و میدانم تا چند ثانیهی دیگر چکه میکنند و میریزند روی زمین. دستش را به عقب هل میدهم و میگویم هوا خوب است. شروع میکند به حرف زدن. غ و ژ زیاد میشنوم در حرفهایش. سرم گیج میرود. کلامش را نمیفهمم. ته صدایم آوای تردید میشنوم وقتی دارم میگویم طلایش را میخواهم چون نقره زود سیاه میشود. سرم را کج به طرف بالا گرفتهام و دارم در چشمان میشیاش نگاه میکنم. باز حرف میزند و من هیچ سر در نمیآورم از حرفهایش.کاغذ را نشانش میدهم. صدایم از ته گلویم، از یک جایی که نمیدانم کجای تنم است و هرگز هم ندیدهامش بیرون میآید و میپرسم آیا آدرس را اشتباه آمدهام؟ سرش را تکان تکان میدهد، شانههایش را بالا میاندازد، دستانش را باز و دراز میکند و کف دستهایش را نشانم میدهد. چشمانش هم بیش از حد معمول گردند. تک سرفهای میکنم و میگویم فکرش را میکردم که اشتباه آمده باشم. بیرون میآیم. برمیگردم رو به مغازهاش. مرد نشسته است روی صندلیای که قرار بود حالا از تن من گرم باشد و دارد نگاهم میکند. اطرافم را نگاه میکنم. پلاک را نگاه میکنم. پلاک یک است. نام کوچه را نگاه میکنم. کوچهی آبگان نیست. جلوتر میروم. بین حافظ و آبان نیست. اینجا انگار کریمخان زند نیست. نام مغازه هم گالری سنگ تهران نیست. تمام سنگهای دنیا بر سرم خراب میشوند. لعنتی؛ اینجا اصلا تهران نیست. حالا دلم یک لیوان آب خنک با یک صندلی در پارک لاله میخواهد.
یارم
راستش وقتی میپرسند کجاییام، میخواهم یک چیزهایی بگویم، اما نمیگویم. بهجایش خیلی جدی جدی مینشینم و توضیح میدهم که یکجورهایی تکه تکههای ایرانم. ترکیب خونی عجیبی هستم از شیراز و کاشان و قمصر و همدان و ترک و چهارمحال بختیاری و اینکه در تهران بدنیا آمدهام و بزرگ شدهام تا یک سنی. اما حقیقت این است که بیش از بیست سال است دوست داشتم کرد میبودم. یا حداقل یک رگ و ریشهای در این بین، از کردها هم میداشتم. مردمان خوبیاند. خیلی خوب. این مردم یکطوری شادند که آدم با شنیدن «کرد»، دلش میخواهد برقصد. کردها زیبا هستند. صورتهایشان تصویر مجسم قدرت است. بدنهایشان. چشمانشان، وای از چشمانشان. زبان شیرینشان که وقتی حرف میزنند، من یاد رودخانه میافتم. میگویند کرد، من یاد کوه میافتم. دلم میخواهد بروم بدوم در کوه. دشت. کودک که بودم، فکر میکردم کوچ نشینان کردند و کردها کوچنشین. از بس کوچنشینان را دوست داشتم. برای همین هم دوست داشتم بروم کرد کوچنشین شوم. پدرم میگفت نمیتوانی، این سبک زندگی سخت است. شاید این عشق به کوچنشینی، از همان رگ استان چهارمحال و بختیاریام آمده باشد. شاید در بین آبا و اجداد سوادجانیام، یکیشان با یک لر کوچ نشین وصلت کرده بوده. چه میدانم. اما میدانم یک روز هم که از عمرم باقی مانده باشد، میروم و کوچنشینی میکنم.
در کوهها و حین چوپانی، صدای آهنگ «سیامند و خجی» به گوشم میرسد. مردی از دیار کردستان، آن دورها، و پشت بیشهها و صخرهها پنهان شده و برایم میخواند؛ من کیف میکنم. قوچها را هی میکنم. میسپارمشان به سگ گلهام که نامش ببریست. میروم به سمت مرد. نی مینوازد. سهتار هم. تا خروسخوان با سرنا و دهل و کمانچه و نایه مینوازد. میگویم من شمشال را دوست دارم و او تا خود صبح برایم سرنا و دمبک مینوازد؛ نی مینوازد و شمشال. عاشق سهتارش میشوم که در دستگاه شور مینوازد. حماسیاش هم دیوانهام میکند. از چشمانم میخواند.
وقت مسابقه است. میرویم مسابقه میدهیم. مسابقهی سوارکاری. سالها سوارکاری کردهام در واقعیت و اما آن روز، همینطور که سوار اسبم از تیرهی جاف هستم و میتازم و صدای دهل و تنبور میشنوم و پوچا، پیر مردهایی که دیگر دندانهایشان دیده نمیشود من را با دست نشان میدهند و قاه قاه میخندند. من ناراحت نمیشوم. راست میگویند. این سوارکاریهایی که ما یاد گرفتهایم کجا و سواری سوارکاران افسانهای کردها کجا. به خودم قول میدهم که ازشان خوب سواری کردن را یاد بگیرم.
بعد همانجا عروسی میکنم با همان مرد نوازنده. و هرکس رد میشود میگوید «پیرۆز بێت». با مردی از دیار کوردستان که به من گفته است «کنیشک؛ گیانکمی؛ چاومی؛ ههناسهمی». و من همینطوری با همین کلماتش، عاشق چشمانش شدهام. مادرش لبخندی زده و زیر گوشم زمزمه کرده که پسرش «خوشناوه و فره شانازی پێ ئهکهم». مَردَم را در آغوشم میگیرم و «شاهو» میخوانمش. اخم میکند و سرش را میاندازد پایین که یعنی زشت است این کارها جلوی چشم مردم. اصلا اعتراف میکنم که اخمش، حتی غیرتش را هم دوست دارم. و فکر میکنم از فردا باید دنبال یک اسم مناسب کوردی برای خودم بگردم. شاید «دلنیا» مثلا. اصلا انتخاب اسم را میسپارم به شاهو. وسط عروسی اسلحهاش را دستش میگیرد و در هوا شلیک میکند. خوشحالیاش اینطوریست. دوست دارم خوشحالیاش اینطور باشد. پر سر و صدا باشد. من اصلا همینطوریاش را دوست دارم. همینطوری که خوشحالیاش اصیل باشد. از هزاران هزار سال پیش در وجودش باقی مانده باشد.
زنها لباسهای چیندار بلند زرد و آبی و سبز پوشیدهاند. مردها پراهن سفید پوشیدهاند و رویش هم لباسهای گشاد خاکستری و سفید و کرم و خاکی، با یک کمربند پهن مشکی. تاجی از گلهای وحشی کوهی دارم. روسریام را دور کمرم بستهام. از آن پولکهای طلایی هم دارد. خالهی شاهو با دستان خودش این را دوخته. من قرمز پوشیدهام و «ههڵپهڕکێ» میرقصیم. آنجا میفهمم که رقص کوردی فلسفه دارد و هیچ ربطی هم به این لنگ بالا انداختنهای ناشیانهی ما در میهمانیها ندارد. از شاهو قول میگیرم که رقصیدن یادم دهد. او دستم را میفشارد. زنها دستهاشان را به یکدیگر میدهند و رقص پا میکنند. دستهاشان هم از هم جدا نمیشود. دستهاشان از مردانشان هم. دستان شاهو هم از دستان من. مردانشان هم میرقصند. این است قوم کورد؛ که دستهایشان از هم جدا نمیشود. ازشان میخواهم دست ایران را هم همینطوری بگیرند. خوشحالیم. اسلحههامان را رو به آسمان میگیریم و شلیک میکنیم. خوشحالیِ اصیل میکنیم.
شب با اسب به سمت خانهام میروم. میتازم. فردای عروسی هم میروم شیر بز میدوشم برای صبحانه. چند مرغ و خروس هم دارم. نان هم میپزم با همین دستان خودم در تنور. زندگیام اینطور ادامه پیدا خواهد کرد. در شهرِ موسیقی و ماد، تا آخر عمر شبانی میکنم و شاهو که ماهور دوست دارد، در دل کوه برایم سهتار در دستگاه شور مینوازد و موسیقی حماسی با تنبور. من هم دف یاد میگیرم و برایش میرقصم. میخواهم این زندگیام را گاز بزنم، از بس خوشرنگ است و بوی خوش میدهد.
در کوهها و حین چوپانی، صدای آهنگ «سیامند و خجی» به گوشم میرسد. مردی از دیار کردستان، آن دورها، و پشت بیشهها و صخرهها پنهان شده و برایم میخواند؛ من کیف میکنم. قوچها را هی میکنم. میسپارمشان به سگ گلهام که نامش ببریست. میروم به سمت مرد. نی مینوازد. سهتار هم. تا خروسخوان با سرنا و دهل و کمانچه و نایه مینوازد. میگویم من شمشال را دوست دارم و او تا خود صبح برایم سرنا و دمبک مینوازد؛ نی مینوازد و شمشال. عاشق سهتارش میشوم که در دستگاه شور مینوازد. حماسیاش هم دیوانهام میکند. از چشمانم میخواند.
وقت مسابقه است. میرویم مسابقه میدهیم. مسابقهی سوارکاری. سالها سوارکاری کردهام در واقعیت و اما آن روز، همینطور که سوار اسبم از تیرهی جاف هستم و میتازم و صدای دهل و تنبور میشنوم و پوچا، پیر مردهایی که دیگر دندانهایشان دیده نمیشود من را با دست نشان میدهند و قاه قاه میخندند. من ناراحت نمیشوم. راست میگویند. این سوارکاریهایی که ما یاد گرفتهایم کجا و سواری سوارکاران افسانهای کردها کجا. به خودم قول میدهم که ازشان خوب سواری کردن را یاد بگیرم.
بعد همانجا عروسی میکنم با همان مرد نوازنده. و هرکس رد میشود میگوید «پیرۆز بێت». با مردی از دیار کوردستان که به من گفته است «کنیشک؛ گیانکمی؛ چاومی؛ ههناسهمی». و من همینطوری با همین کلماتش، عاشق چشمانش شدهام. مادرش لبخندی زده و زیر گوشم زمزمه کرده که پسرش «خوشناوه و فره شانازی پێ ئهکهم». مَردَم را در آغوشم میگیرم و «شاهو» میخوانمش. اخم میکند و سرش را میاندازد پایین که یعنی زشت است این کارها جلوی چشم مردم. اصلا اعتراف میکنم که اخمش، حتی غیرتش را هم دوست دارم. و فکر میکنم از فردا باید دنبال یک اسم مناسب کوردی برای خودم بگردم. شاید «دلنیا» مثلا. اصلا انتخاب اسم را میسپارم به شاهو. وسط عروسی اسلحهاش را دستش میگیرد و در هوا شلیک میکند. خوشحالیاش اینطوریست. دوست دارم خوشحالیاش اینطور باشد. پر سر و صدا باشد. من اصلا همینطوریاش را دوست دارم. همینطوری که خوشحالیاش اصیل باشد. از هزاران هزار سال پیش در وجودش باقی مانده باشد.
زنها لباسهای چیندار بلند زرد و آبی و سبز پوشیدهاند. مردها پراهن سفید پوشیدهاند و رویش هم لباسهای گشاد خاکستری و سفید و کرم و خاکی، با یک کمربند پهن مشکی. تاجی از گلهای وحشی کوهی دارم. روسریام را دور کمرم بستهام. از آن پولکهای طلایی هم دارد. خالهی شاهو با دستان خودش این را دوخته. من قرمز پوشیدهام و «ههڵپهڕکێ» میرقصیم. آنجا میفهمم که رقص کوردی فلسفه دارد و هیچ ربطی هم به این لنگ بالا انداختنهای ناشیانهی ما در میهمانیها ندارد. از شاهو قول میگیرم که رقصیدن یادم دهد. او دستم را میفشارد. زنها دستهاشان را به یکدیگر میدهند و رقص پا میکنند. دستهاشان هم از هم جدا نمیشود. دستهاشان از مردانشان هم. دستان شاهو هم از دستان من. مردانشان هم میرقصند. این است قوم کورد؛ که دستهایشان از هم جدا نمیشود. ازشان میخواهم دست ایران را هم همینطوری بگیرند. خوشحالیم. اسلحههامان را رو به آسمان میگیریم و شلیک میکنیم. خوشحالیِ اصیل میکنیم.
شب با اسب به سمت خانهام میروم. میتازم. فردای عروسی هم میروم شیر بز میدوشم برای صبحانه. چند مرغ و خروس هم دارم. نان هم میپزم با همین دستان خودم در تنور. زندگیام اینطور ادامه پیدا خواهد کرد. در شهرِ موسیقی و ماد، تا آخر عمر شبانی میکنم و شاهو که ماهور دوست دارد، در دل کوه برایم سهتار در دستگاه شور مینوازد و موسیقی حماسی با تنبور. من هم دف یاد میگیرم و برایش میرقصم. میخواهم این زندگیام را گاز بزنم، از بس خوشرنگ است و بوی خوش میدهد.
۱۳۹۴ دی ۱۵, سهشنبه
هنگدرام
روزنامه نگار بود. از وقتى آمد، تا دو سال در فضاهاى روزنامه نگارى كار كرد. يك سال است كه ديگر برايش كار نيست. حالا رفته است و ساز ياد گرفته است. همان سازى كه شبيه بشقاب پرنده است. همان كه صدايش آدم را برمى دارد و با خودش مى برد به عمق چشم هاى آدم هاى دلتنگ. همان كه بايد با دست آرام نوازشش كنى تا برايت حرفِ دل بزند. همان كه آرام آرام در تن نفوذ مى كند، پاها را سست مى كند، استخوان ها را نرم مى كند و آدم را به خواب مى برد؛ بعد دست آدم را مى گيرد و مى برد به دوردست ها.
او اين ساز را ياد گرفته است. اين روزها روى سنگفرش هاى سرد خيابان هاى پاريس چهار زانو مى نشيند و سازش را مى نوازد. مردم را به دل هايشان دعوت مى كند. مردم هم به پاس، برايش سكه مى ريزند.
بيشتر از وقتى كه روزنامه نگار بود دوستش دارم.
او اين ساز را ياد گرفته است. اين روزها روى سنگفرش هاى سرد خيابان هاى پاريس چهار زانو مى نشيند و سازش را مى نوازد. مردم را به دل هايشان دعوت مى كند. مردم هم به پاس، برايش سكه مى ريزند.
بيشتر از وقتى كه روزنامه نگار بود دوستش دارم.
۱۳۹۴ دی ۴, جمعه
کریسمس
روی پنجههای پاهایم میایستم. کِش میآیم و خودم را دراز میکنم. آنسوی
پنجرهی پشت سینک ظرفشویی را خوب میبینم. آنجایی که نور دارد و صدا. همسایه
میهمانی دارد. میروم دور خانه چرخ میزنم. قلبم تند و تند میتپد. بازمیگردم به
پنجره. دور میز نشستهاند. یک مرغ بزرگ بریان گذاشتهاند جلویشان و ظرفهاشان را
پر و خالی میکنند. تکه نانی از
فریزر در میآورم و لایش پنیر میچپانم. نگاهشان میکنم و نانم را گاز میزنم.
چشمشان میافتد به چشمانی که دارند از خانهی روبرویی دزدکی نگاهشان میکند. شیر
آب را باز میکنم، یک قابلمه از جاظرفی برمیدارم و تند و تند ادای ظرف شستن در میآورم.
یک طبقه از آنها بالاترم. دستم را که به قابلمه گیر است بالا میآورم، صورتم را به
دستم میکشم و آستین ژاکتم را بالا میدهم. خیالم راحت میشود قابلمهام را دیدهاند.
میروم دور خانه میگردم. سردم که میشود، آویزان پنجرهی آشپزخانه شدهام. یکی دو
لیوان برمیدارم و میشورمشان. حالا دارند کیک میخورند. چای
درست میکنم و دو قاشق شکر تویش میریزم. کنارشان مینوشم. حالا با خیال راحت لیوان را میشورم.
دارند میرقصند. پشت ظرفشویی تکان تکانی به کمر و باسنم میدهم. کنار
درخت کریسمسشانم. برایم هدیه گذاشتهاند. برای تک تک اعضای خانواده هدیه
گذاشتهاند. گرمم میشود. لبخند میزنم. دستم را که دراز میکنم تا هدیهام را بردارم، زن میانسال که دامن قرمز پوشیده، میآید و پرده را میکشد. ریسههای پشت پنجرهشان چشمک میزنند.
حالا نشستهام وسط خانه. ماه را میبینم که میخواهد شیشه را رد کند و بیاید
بنشیند کنارم. لای پنجره را برایش باز میکنم. سوز به صورتم دست میکشد. چهارطاق
بازش میکنم. سکوت در سرم جیغ میکشد. میدوم به سمت ماه. خون که به صورتم میدود، بر دستان ماه نشستهام.
آرام شدهام.
اشتراک در:
پستها (Atom)